رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
بالاخره بعد سالی ماهی..

بالاخره بعد سالی ماهی:

1. خریدهای اینترنتیمو اوردن... نزدیک دو هفته طول کشید.. تر.ک جامه با اینکه خیلی لباساش خوبه ولی این سیستمشون خیلی مزخرفه.. خیلی دیر ارسال می کنن.. خداییش مدیسه و فیلارمو سریع ارسال می کنن..

2. بالاخره موهام رو لایت کردم.. به دلایل امنیتی و اینور اونوری نمیشه عکسشو تو اینستا یا تلگرام بزارم... انن پخش می شه تو فامیل و من نمی خوام کسی فعلا بدونه... والا.. ملت هزار جور گه می خورن ما از کدومش با خبر می شیم؟

3. بالاخره برای دستشویی ها جای دستمال کاغذی و برای حموم جا شامپویی و برای زیر سینک جای سیب زمین و پیاز و برای گلدونهامون گلدون تازه رنگی و یه اب پاش و هزار تا خرت و پرت دیگه خریدیم...

4. یه ترجمه قبول کردم که باید زود بدم ولی الان بیشتر از همه چی خوندن وبلاگ می چسبه... تازه دلم خواب هم می خواد..

5. دوتا کتاب دست دوم خریدم و خوندن یکیشو شروع کردم... من کلا داستان دوست دارم.. برای من داستان قدیمی و جدید نداره... من عاشق داستانم..

6. دلم یه عالمه چیز می خواد ولی همه اش دارم اینور و اونور می دم.. این چه وضعشه..

همه چیز رو فعال دارم... اینجا.. اینستا... کانال تلگرام... ولی دیروز بود که لپتاپم رو بستم و با خودم عهد کردم که دو ساعتی طرف لپ تاپ و گوشی نرم و بشینم پیش خانواده ام.. چای بخورم و کتاب بخونم... نتیجه اش این شد که با بابام حرفم شد که چرا اون موقع عقلشو به کار ننداخته و ان.قلا.ب شده... واقعا فکر نمی کنین اگه سیستم قبلی می موند حال همه ما بهتر بود؟؟؟ نمی دونم چرا من با قاطعیت قریب به یقین  می گم حالمون بهتر بود و از این ن.ظا.م متنفرم.. البته اصلا فکر نمی کنم که قراره اتفاق تازه ای بیفته.. این بره یکی بدترش میاد جاش میشینه... هیچ فرقی نداره... ما ما نیستیم...

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/۸ساعت۱٠:۱۸ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
یعنی چی بگم خوبه؟

واقعا چی بگم خوبه؟ تو این مملکت کسی یا کارش رو بلد نیست یا بخیله..

اون از اون معاون بیشعور که اینجوری کرد اینم از این مدیر اموزشگاه که یه ابلاغ ساده بلد نیست بنویسه... رفتم ناحیه برد می گه خانم این ابلاغ نیست این گواهی اشتغاله... درضمن شما باید اینو ببری گزینش استان.. هیچی دیگه.. دم عیدی بدو بدو و پاسکاری شروع شد... اصلا کار عجب چیز خری است.. ولی من تا اخرین مرحله دست برنمی دارم و می رم.. اگه تهش خدای نکرده جور نشده یه چیزی می کنم تو ماتحته اون معاونه..

 

موقع برگشتن هم یه تو یه سمساری یه میز ناهارخوری تر تمیز دیدم.. خیلی تمیزها.. حتی نگاه کردم یه خط اینو اونورش نداشت.. حتی رنگ صندلی ها هم به مبلمانمون می خورد... سریع اومدم خونه به بابا گفتم برو اگه قیمت مناسب گفت بخرش... تو اشپزخونه درندشت ما که میشه فوتبال بازی کرد یه میز ناهارخوری شش نفره خیلی راحت جا میشه.. دعا کنین بشه و بابا بخرتش.. من میز ناهارخوری می خوام که خیلی راحت بند و بساطم رو از رو اپن ببرم روش و همچین راحت و بی دغدغه روش بساطم رو پهن کنم...

سردردهای بعد از بیدار شدن از خواب همچنان دست از سر من برنداشتن.. داره سرم می ترکه.. پشت سرمه.. که می زنه به جلوی سرم..

هنوز خریدهای اینترنتی که کردم رو نیاوردن.. این چه وضعشه.. من دلم خریدامو می خواد..

 

 

 

پینوشت: بابا اومد خونه... اون میز ناهارخوری رو فروخته بودنگریه من شکایت به کجا ببرم؟؟گریه

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢ساعت٤:۳۱ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
 

امشب نمی دونم چرا حال ندارم اصلا حوصله هیچی رو ندارم... حالا نیست شبهای قبل شیش و بش می زدم یه امشبه که حالدار نیستم...

شدیدا این روزها به نیستی فکر می کنم.. به اینکه اگه یه روزی همه چیزهایی که الان بهش باور دارم چه مذهبی و چه غیرمذهبی همه اش فرو بریزه.. چه تو این دنیا و چه تو یه دنیای دیگه چه حالی بهم دست میده؟ درست مثل اینکه یه عمر به اینکه خدایی وجود داره ایمان راسخ داشته باشی و یهو مثلا حالا بعد مرگ بفهمی چیزی به اسم خدا وجود نداره.. همه اش یه شوخی مسخره بوده یا ساخته دست و ذهن یه سری انسانی بیمار و مریض روانی... یا برعکس یا اصلا هر اعتقاد راسخ دیگه ای... خیلی بده.. خیلی بد..

به یه چیز دیگه هم فکر کردم.. به اینکه من اگه یه روزی به عقب برگردم به چه روزهایی برمی گردم... صد درصد به روزهای کودکی و نوجوانی ام برنمی گردم... عمرا... برنمی گردم چون برای دوباره ساختنش هیچچچچچچ کاری ازم برنمیاد... ولی عاشق دوره اتمام دانشگاهم... اینکه با عقل و هوش الانم برگردم به بیست و دو سه سالگی و اونوقت بفهمم که باید برای هر کاری دوتا پنبه کرد تو گوش و یه جفت کفش اهنین خرید...

برم ببینم چه خاکی باید امشب به سرم بریزم... چشمام داره میزنه بیرون..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٢٧ساعت٩:۳٢ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
حرص..

درست قبل از اینکه برم دوره کمون افسردگی و یه مدت وبلاگ رو بزارم کنار از طریق یکی از اشناهای اخوی که مدیر مدرسه بود معرفی شدم برای گزینش اموزش و پرورش..  بعد درست وسطهای تیرماه بود که رفتم برای گزینش و اتفاقا خیلی خوب سوالاتشون رو پاسخ دادم... هر چند معاون همون مدرسه م یگفت احتمالا یک ساله بهتون بدن.. گفتن تا اخر تابستون جوابش میاد..

بعد ما سرمون شلوغ اسباب کشی و جمع کردن و مهمونی خونه جدید شد و اخر تابستون گذشت.. پاییز یه سر به مدرسه زدم و گفتم از گزینش چه خبر؟ معاونه گفت جوابش نیومده.. ابانماه زندگ زدم گفتن جوابش نیومده.. اذر اصلا پاشدم رفتم مدرسه گفت هنوز نیومده.. دی ماه با اون مریضی که تا دم مرگ رفتم و برگشتم زنگ زدم گفتن هنوز جوابش نیومده.. دیگه داشتم نگران می شدم.. اخه یعنی چی؟ تا الان طول کشیده؟ بعد به من گفتن جوابش اومده ها.. قبول شدی ولی باید مدارکت بیاد.. همین هفته پیش زنگ زدم به معاونه که ای بابا چرا نیومد اخه؟ بهم گفت والا برای ما نمی فرستن دیگه.. پاشو خودت برو... منم شال  کلاه کردم رفتم اونجا فقط اسمم رو بردم مرده تیک تیک دوتا دکمه فشارداد و جوابش رو برام پرینت گرفت... دهنم باز موند... گزینش دائم بهم داده بودن... فقط یهو مرده گفت خانم شما باید تا اخر ابانماه مدارکتون رو می فرستادید چرا نفرستادید؟ دهنم باز موند.. ماجرا رو گفتم.. گفت خب حالا برو مدارکت رو بیار ببینیم چیکار می شه کرد.. انقدر از دست خانومه عصبانی بودم که اصلا نپرسیدم که باید چه مدارکی با خودم ببرم.. اون اقای مدیر اموزشگاه هم که چند روزه نیست..

خالا روی صحبتم چیه؟ اینکه چقدر ممکنه تو وجود اون معاونه بخل و کینه و بدذاتی نهفته باشه که با من چنین کاری بکنه؟ یک ادم دیوونه به تمام معنا... من که کاریش نکردم.. من  رو اصلا نمی شناخت که.. از این کار چه سود و نفعی می برد؟ انقدر از دستش حرصی ام که به خودم قول دادم هر جور که شده این کارم رو درست پیش ببرم و هر جوری شده حتی اگه شده هزار بار یه راه رو برم و بیام نمی زارم به مقصودش برسه.. نمی زارم تتبلی خودم باعث بشه اون به مقصودش برسه.. هر طور که شده جلوش درمیام... اینو به خودم و شما قول میدم..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٢٦ساعت۸:٥٦ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
روز نو

خب خدا رو شکر اوضاع بهتره.. الان وقت دکتر خانم والده بود بردنش دکتر و خونه در سکوت وافری موج می زنه.. منم اولش خوابم می اومد ولی الان می خوام بیدار بمونم و بعد از ظهر یه خواب جینگلی بکنم...

داشتم با بهار خانم در مورد تیپ نوروز حرف می زدم.. چون احتمال زیاد ما نتونیم بریم مسافرت.. البته در مورد مسافرت به پت گفتم از دکترش بپرسه که می تونه بره مسافرت یا نه . حالا ایشالا اوکی میده میریم من اصلا حوصله اینجا موندن رو ندارم..مخصوصا با اون مهمونهای یهویی که می ریزن خونه مون من می مونم زیر دست و پا..

بعد خیلی جالبه... اصلا نمی دونم چطور بعضی ها از ادم توقع دارن که بتونه مهمونی به اون بزرگی رو ساپورت بکنه.. این میاد اون میره برای اون چایی بریز برای اون میوه تعارف کن.. بشقاب اونو تمیز کن... ادمم اخه.. ربات که نیستم.. یادمه هر سال عید عین خر کار می کردم همه اش بدو بدو.. حالا اون چند سالی که رفتیم شمال هیچ ولی دیگه این جند سال اخیر که عید تبریز بودیم رو اصلا به خودم نگرفتم.. هی بدو بدو به مهمونا برس تازه ناهار و شامم درست کن.. وااوووو.. هیچی دیگه.. انگار که من اینجا نوکرم... به مهمونا بد بگذره..

یه چند وقتی هم هست که پشتم درد می کنه.. یعنی انگار از لا به لای دنده های پشتم خنجر می کنن تو... اعصاب برام نمونده.. احتمالا به خاطر بدخوابیدن و سرما زدنه...

دلم مسافرت و کلیییییییییی خرید می خواد... چرا باید پول کم بیاریم همه اش؟؟

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/۱٧ساعت٦:٤٩ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
سعی می کنم

سعی می کنم حال خودم رو خوب کنم.. واقعا سعی می کنم.. حالم بد میشه غر می زنم حرص می خورم ولی باز سعی می کنم حال خودم رو خوب کنم..

بگذرد این روزگار تلختر از زهر..

اره می گذره.. به خون جگر هم شده می گذره.. دوست دارم اون اخر دنیا که مدام داره تکرار میشه رو نادیده بگیرم ولی خب.. سخته..

سعی می کنم بیشتر حواسم رو بدم به کار و ببینم تا عید چقدر پول دستم میرسه و ایا می تونم باهاش قرضم رو بدم؟ خرید عید بکنم؟ پول ارایشگاه جور میشه؟ پول قسط وامم چی؟

مثل اینکه این بحران اقتصادی حالا حالاها تموم نمیشه.. باید یه فکر درست و حسابی کرد.. می خوام از این برگه ها درست کنم بدم بچه ها ببرن اینور و اونور تو دانشگاه و اینا بچسبونن به در و دیوار.. شاید اینطوری یکی دو نفر پیدا شد که ترجمه دادن.. البته خیلی وقت بود که تو فکرم بودا ولی الان با این اوضاع دیگه باید جدی دنبالش باشم.. حتی می تونم تو تلگرام هم تبلیغ کنم...

من این بحران رو درستش می کنم.. کار سختی نیست.. من درستش می کنم.. می تونم..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/۱۱ساعت٧:٠٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
این هفته

این هفته حالم خوب بودا.. خیلی خوب بودم می خواستم کلی کار بکنم.. رمانم که استارتش رو زدم را ادامه بدم.. شایدم تاپیکشو تو قصه سرا بزنم.. کم کم خریدهای عیدمو شروع کنم این وسط مسطا داشتم رویای قشنگم رو بسط می دادم که ماجرای پلا.سکو. کلی رسم رو کشید.. هر کاری می کنم از فکرم بیرون نمیره.. مدام از نصر.نیوز. و اینتستا.. و تی وی اخبار رو دنبال می کنم.. طفلی ها.. خانواده شون واقعا چه می کشه؟ ادم نمی فهمه کی راس می گی کی دروغ..

حال این وسط این سردرد لعنتی هم مگه ولم می کنه؟ همچنان سردرد دارم.. هر کوفتی رو هم امتحان می کنم ولی خوب نمیشم.. حالا از دو روز پیش علاوه بر سردرد یه تپش قلب شدید هم اضافه شده بهش.. سرم رو که می زارم رو زمین قلبم میاد تو دهنم.. عصر دراز کشیدم هی از این ور به اون ور مگه این قلب گذاشت من بشینم؟ بعد خانم والده صدام زد که پاشو من می خوام برم دستشویی تا نگاه به ساعت کردم دیدم یه ساعته من خوابیدم بعد اصلا به نظرم پنچ دقیقه هم نبود... یه ساعت خوابیده بودم ولی خسته تر شدم.. تو رو خدا.. اونایی که از این مشکلات دارین بگین چیکار می کنین؟ من واقعا از اینکه انقدر بی حال باشم بدم میاد..

اینجا خوبه.. اینجا رو دوست دارم.. چقدر خوبه برگشتم اینجا.. درست مثل خونه امن پدری می مونه.. اون بیرون تو اینستا و کانالها همه سعی می کنن خودشون رو عالی و پرفکت نشون بدن ولی ما اینجا... همه خودمونیم.. اصلا انگار خاصیت وبلاگ اینه.. همه حتی بخوان هم نمی تونن یکی دیگه باشن.. اینجا همه خودشونن..

حالا یه چیزی هم هست.. یه چند وقت پیش یه نفر بهم زنگ زد بابت ترجمه.. یکی دوتا مقاله داد منم ترجمه کردم.. بعد می دونین چیه؟ این اقا هی بهم پیام میده حرفهای چرت و پرتی می زنه.. اولاش که به نظرم اوکی بود یهو شروع کرده که من خونه مجردی گرفتم بعد برام مشکل درست میشه میشه یکی رو پیدا کنین که من سیغه کنم..تعجب منو میگید؟ اصلا خشکم زد.. یعنی چی؟ عصبی شدم.. ولی ترجمه ش دستم بود ترسیدم یه چیزی بگم پولم از دستم بپره.. گفتم نه نمی شناسم ... حالا یه ضرب اصرار که حتما یکی هست.. چی میشه معرفی کنین و ثواب داره و اینا... داشتم می ترکیدم.. به یه بدبختی از سرم باز کردم.. بعد هی بهم مقاله می ده می گه همه رو یه جا حساب می کنم.. از این مزخرفات هم میگه..منم کلی می ترکم از یه طرف هم پولم دستشه می ترسم یه چیزی بگم اونهمه زحمتم هدر بره.. حالا منتظرم پولم رو بده دمبشو بگیرم از زندگیم بندازمش بیرون... والا.. تو این هیری ویری و بی اعصابی همینو کم دارم که یکی روش پنجول بکشه.. اصلا من نمی دونم چطوری به خودش اجازه می ده بهم بگه میل.جن.سی بهش فشار میاره؟ یعنی من اصلا باهاش حرف نزدم که بگم بهش رو دادم.. نمی دونم از کجا پیداش شده افتاده رو زندگی من...

دعا کنین بتونم از سر خودم بازش کنم..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٦ساعت٧:۳۸ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
برای اتش نشانها

صدایی که هم اکنون از زیر اوار می شنوید صدای ایثار و فداکاریست..

اتش نشانی شغل نیست.. عشق است.

برای تمام اتش نشانها دعا کنیم..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/۱ساعت٩:۳٥ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()