رقص تانگو روی فرش قرمز
تنها با تو می رقصم

درست الان که خوندم:

بزن تار که امشب 

باز دلم از دنیا گرفته

بزن تار و بزن تار

باید یه ماشین گوپس گوپس کنان از کنار پنجره ام بگذره و تمام اتاقم کلهم بلرزه... یعنی من عاشق این استجابت دعامم...

درست الان که می خواستم برنامه هفتگیم رو کمی خلوتتر کنم تا بشینم خبرمرگم یه خرده ببینم تو کتابا ت رو چطوری می نویسن باید یه طوری بشه که هر روز برم کلاس... تازه بعضی روزها هم که فول تایمه...

به طرز شدیدی وارد خلا شده ام... یعنی بی حسی.. بی وزنی .. بی برنامه.. بی انگیزه..

ته دلم می لرزه و بی خیال بی خیالم... یکی نیست بیاد یه کشیده بزنه تو گوشم تا از خواب بیدار شم... راستی چرا بیدار نمی شم؟؟؟

 

  • ادرینا جون.. ایملیت رو چک کن..
[ ۱۳٩۳/۱/٢٧ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ بسامه ]

قبل عید بابا برای تلویزیونمون گیرنده دیجیتال خرید.. البته پت اینا اوردنش بابا هم گفت بخرین.. لزوما کالایی بس بی مصرفه خونه ما.. فقط به خاطر اینکه مهمونامون یه وقت دلشون نگیره و بتونن پا...یتخت و کلاه...قرمزی رو ببینن وگرنه خونه ما کسی تی وی نگاه نمی کنه.. بابا گاهی اخبار.. تازه اونم باز کجدار و مریض اون انتن قبلیه نشون می داد... به هرحال..

امروز داشتم سر ناهار همینجوری اتفاقی کانالها رو بالا پایین می کردم یهو یه سریال توجهم رو جلب کرد.. یه سریال که مال خیلی وقت پیشه و هنوز یادم بود..

پهلوانان......نمی میرند.. 

حتما خیلی هاتون یادتونه.. یعنی همینجوری که نگاه می کردم  می گفتم وای یعنی اینه؟؟ چقدر پیر شده.. خدایا.. این زنده بود... الهییییییی.. وای این یکی چقدر زشت بود اونوقتا این یکی رو نیگا.. چقدر جوون بودا...

بعد اخر سریال به سال تولیدش که نگاه کردم دیدم اووووووو... 18 سال گذشته.. 18 سال.. کم چیزی نیست.. باورم نمی شد زمانی که داشتم این سریال رو می دیدم 10 سالم بود همه اش.. هعییییییییییی 18 سال گذشته ها...

[ ۱۳٩۳/۱/۱٩ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ] [ بسامه ]

هیچی دیگه.. تازه پست می خواین؟

از یه ادم له چه توقع نوشتن دارین شماها... اصلا داغونما... تازه کلاسمون سرد بود.. منم جو گیر با تاپ رفته بودم.. برگشتنی یخ یخ بودم...

الانم با چایی نشستم اینجا کتاب سمینار جلوم.. دارم می خونم و پست می نویسم.. پام رو هم که تو خونه گذاشتم خانم والده سریع فرموندن همسایه طبقه بالا که اتفاقا یه خانم پیر تنهاست شام نداره و ناهار هم هیچی نخورده...

هی خودم میرم به این سیندی می گم انقدر به همسایه هاتون رو نده خانواده خودم بدتر می کنن... بابا این خانومه کلی خودش بچه و نوه داره.. چرا یکی از اونا بهش نمی رسن؟ فردا من باید کار و زندگیم رو ول کنم و به اونم سرویس بدم عایا؟ این انصاف است عایا؟ الان می خوام لوبیا پلو درست کنم بهش بدم...

حالا نگین چقدر غرغرو خوبه فقط یه شامه.. بابا به اندازه کافی بهش سرویس می ده به خدا.. بی خیال.. حالا یه بار اتفاق جالبی افتاد... بگم بگم؟نیشخند

داشتم از یه جایی برمی گشتم.. یادم نیست کجاچشمک بعد خانم رضایی با خریداش داشت می اومد.. در ورودی بهم رسیدیم و من جوگیر خریداشو براش بردم بالا.. بعد برگشته بهم می گه.. تو خیلی خوبی و اینا... ای کاش پسرم مجرد بود تو رو براش می گرفتم..

من:خنثی

حالا پسرش بزرگه ها... دخترش شوهر کرده.. پسر بزرگ لیسانس داره.. اگه پسرش مجرد بود؟؟؟؟؟ خواستم بگم خوب خانم جان.. من برای اون نوه ات که انگلستانه داره دکترا می خونه بگیر... بخیلی؟زبان والا....

برم به غذام برسم...

تعطیلات زود گذشت.. به خدا ستمه..ناراحت

[ ۱۳٩۳/۱/۱٦ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ بسامه ]
[ ۱۳٩۳/۱/۱۳ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ بسامه ]

وای از شنبه همه میرن سر کار... قبول نیست اگا.. قبول نیست.. تعطیلات واقعی من تازه از دیروز اغاز شده... تازه من از دیروزه که می فهمم تعطیلات یعنی چی... تازه از دیروز غرق لذایذ دنیوی شدمنیشخند...

دیروز رفتم عیدی هام رو ریختم تو حساب بانکیم تا از دستبرد خودم مصون باشه.. دست خودم باشه خرج می کنم.. بعد یه برفی می اومد بیا و ببین.. وارد بانک که شدم همه سرا چرخید به سمتم زبان یه ادم برفی حسابی شده بودم..کلی به کارمندای بانک غبطه خوردم که رفتن سر کار... خوب ادم واقعا خسته می شه از تو خونه موندن.. تازه ما کلی مهمون داشتیم زیاد حوصله مون سر نرفت ولی من تصور می کردم اگه مهمون نداشتیم چی می شد مخم سوت می کشه.. مومیایی می شدیم خواهر..ناراحت.. امروزم که یه افتاب حسابی دراومد و همه برفها رو اب کرد...

هوای تبریز است دیگر..

گاهی دلش می خواد بزند به سرش..خجالتنیشخند

یک روز عین چی برف ببارد

روز بعد یک لکه ابر هم در اسمان نباشد..

وای خداییش این شنبه که داره میاد عین یه شکست عشقیه برام... من نمی خوام بیادگریه.. اخوی رفته بود ترکیه.. خدا کنه به زودی باراش برسه ببینیم چی خریده یه چیزایی برداریم بلکه کمی از خرجامون کم شد.. مت هم رفته بود قشم یه چیزایی گفتم برام بخره.. خدا کنه خریده باشه باز از خرجم کم بشه.. گفت عیدی بهت بدم گفتم نه.. برو از قشم برام چیز میز بخر.. اینجا باشه خرج می کنم.. دعا کنین چیزای خوبی خریده باشه..

دلم یه حساب بانکی پروپیمون می خواد... خدا برسونه این دفعه یارانه ها رو با دقت بیشتری خرج می کنیم... البته من هر چی تو حساب بابا باشه منتقل می کنم به حساب خودمخجالتنیشخند.. خوب این فقط حساب یارانه ای باباس... دیگه هیچی توش ریخته نمیشه... تهش فوقش ده دوازده تومن باقی بمونه.. که پولی نیست..

چند وقته پیش داشتم مراحل پذیرش دانشگاهی رو چک می کردم مخم سوت کشید... اوووووو اون همه کار .. هی باید امتحان بدم.. امتحان B1.. امتحان TOFEL.. بعد کلی بدو بدو.. همه شون هم خدا تومن... این بیشعور ها هم که زدن دلار رو ترکوندن.. دودش الان فقط تو چشم خودمون میره..700 تومن امتحان تافل... خدا بگم چیکارشون کنه.. حالا اگه نمرت کم بشه هم قبول نیستا... باید بالای 6.5 بشی... کثافتا...

کاش یکی پیدا بشه همه این کارا رو برام انجام بده.. تو رو خدا... من بهش پول می دم.. باور کنین..خیال باطل

[ ۱۳٩۳/۱/۱٢ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [ بسامه ]

بهار زیبای تبریز با یه بارون فوق العاده تند و زیبا شروع شده.. انگار دقیقا دوش رو باز کردی همراه با صدای گاه گاه رعد و برق که من عاشق اینجور هوام.. دقیقا عین شمال می باره.. تند و بی وقفه همراه با دونه های درشت.. اصلا عالیه هوا...

این چند روزه به قدری کار کردم و خسته شدم که حد نداره..حساب روز و تاریخ از دستم در رفته.. خیلی سخته برام.. من عادت به این زندگی ندارم.. این زندگی که که حساب همه چی از دستم در بره رو دوست ندارم.. این چند وقته کلی برنامه ریزی کرده بودم تا درس بخونم ولی به خاطر اینکه مهمونامون یعنی عموم اینا بیش از برنامه شون موندن همه چی بهم خورده.. هیچ کاری برای پایان نامه ام هم نکردم.. تصمیم دارم یه خرده عقبش بندازم.. نمی میرم که.. شاید اصلا به اخرش نرسیدم.. کارام رو کردم و رفتم اونور... دیگه حوصله اینور موندن رو ندارم...

اندر سردرگم شدم که نیم دونم باید چیکار کنم..کلی کار برای انجام دارم در حد کمتر از دو ماه... دو ماه چیه.. یه ماه و نیم.. یه عالمه باید کار انجام بدم..واقعا سرم داره می ترکه.. کمی زدم بر طبل بی خیالی.. ولی خیلی سخته.. امروز یکشنبه اس.. اصلا چندمه نمی دونم.. یادم نمی مونه.. از مود درس و دانشگاه هم اومدم بیرون.. کی برم تو خدا می دونه...

این چند وقته فقط شستم و پختم.. خیلی خوش گذشتا.. مخصوصا یه وقتایی واقعا از ته قهقهه می زدم ولی دلم برای ارامش خونه و اتام تنگ شده.. روزهایی که اروم می نشستم یه طرف و کارای خودم رو می کردم... پووووووووففففففففف... 

نمی دونم دعا کنم تعطیلات زودتر تموم بشه یا نه.. خدا خودش به خیر بگذرونه...

[ ۱۳٩۳/۱/۱٠ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ بسامه ]

سال جدید داره میاد..  بوی تازگی.. بوی نو شدن.. شیرینی های خوش مزه.. اجیل... میوه.. دید و بازدید (حالا این قسمتش زیاد خوشحالی نداره).. بوی تعطیلات و مهمون بازی...

به به..

ایشالا سال حدید براتون پر باشه از پول.. سلامتی.. پول...خوشی.. خنده.. پول..شادی.. پول.. غصه ها دود بشن برن هوا... پول.. دوستی و کادوی زیاد.. پول.. همین دیگه... پر از پول و سلامتی

دیگه مگه ادم از دنیا چی می خواد؟نیشخند

ایشالا سال جدیدتون پربرکت باشه مثل بهار.. داغ باشه مثل تابستون.. رنگارنگ باشه مثل پاییز و زیبا باشه مثل زمستون...

ایشالا این سال سال بینهایت زیبایی باشه براتون...

سال نوووووووووووو مبارککککککککککککککککککBalloons

اخخخخخخخخخخخ جون بهار میاد...

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ بسامه ]
[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ بسامه ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسامه هستم...خوشرو وخندان. زندگی پیست رقصی می بینم که به ان دعوت نشده ام ولی زیباترین لباسم را می پوشم و خود را می ارایم و گل سرخی را به موهای شبرنگ خواهم زد و زیباترین رقص تانگویم را همراه با مرد دل و خانه ام خواهم رقصید... دغدغه هایم را به دست باد خواهم سپرد و خانه دلم را مامن عشق قرار خواهم داد و ذهنم را از هر گونه کینه ای پاک خواهم کرد و به غم مجال رشد نخواهم داد و دوست من... لبخندی بر لب بنشان و همراه با مرد دل و خانه ات روی پیست بیا و همراه ما برقص...
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب
RSS Feed