رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
ovdn
+نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱٦ساعت۸:٠٥ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
کار عبث

اصلا به نظر من ترجمه کار بسی عبث و بیهوده ای است... از ان عبث و بیهوده تر اینه که بخوای یه ترجمه از نوع ترجمه گوگل ترنسلیتی رو ویرایش کنی{#emotions_dlg.e8} یعنی کار این وحشتناکتر؟ دوبرابر ترجمه کار و انرژی می بره.. همین بهار خانم شاهده من چقدر عذاب کشیدم.. اصلا کمرم داشت می شکست از بس پشت این میز قوز کردم و ترجمه رو ویرایش کردم...  کثافت... حیف قبلا هزینه اش رو بهش گفتم و نمیشه بیشتر بگم وگرنه ازش یه پول تپل می خواستم... 

برای اولین بار تو عمرم می خوام برم کل این پول رو خرج کنم.. برای خودم.. یعنی همیشه نقشه می کشیدم و می گفتم مثلا اینقدرش رو نگه دارم.. اینقدرش رو پس انداز کنم ولی در مورد این پول تا قرون اخرش رو خرج می کنم.. یعنی هزار تومن مونده باشه می رم باهاش شکلات می خرم و می خورم نمی زارم یه خرده اش بمونه.. شاید دلم یه خرده خنک بشه.. وای کمرم خشک شدا.. انقدرم تایپ کردم که نوک انگشتام داره می سوزه

یه بلوز بافت دیدم.. اگه اونو نفروخته باشه اونو می خرم.. اگه فروخته باشه می رم یه کت می خرم.. دعا کنین اونو نفروخته باشه..

باید یه سری هم به خیابون ابرسان بزنم اینجا و دو سه قلم کرم اینا بگیرم.. یکی شیمر کرم پودری که خیلی تعریفش رو می کنن.. اون یکی هم کرم دور چشم برای خانم برادر که خیلی وقته گفتم براش می خرم و نخریدم.. باید برم براش بخرم.. ایشالا اگه یه خرده از پولم رو تصویه کنن می رم برای خودم بوت و مانتو هم می خرم.. خیلی دلم مانتو می خواد..

وای من چقدر از خرید گفتم.. اهان.. بزارید اینم بگم..

تو پست قبلی گفتم من سفر ترکیه می خوام... بله.. مت اینا دارن هفته بعد می رن ترکیه.. سه چهار روز.. بعد من که شنیدم شاد و خوشحال گفتم منم بیام؟ گفت بیا.. گفتم اخه ماشینتون جا میش؟ گفت عمه خانم و کاسپر نمیان.. تو بیا... بعد گفتم اره میام تو راه به بچه ها هم کمک می کنم... بعد یهو فهمیدم اونا با دوستاشون می رن.. بعد من با اونا راحت نیستم.. یعنی راستشو بخواین من می خواستم ترکیه که می رم دیگه حجاب نزارم ولی با وجود پدرشوهر مت و دوستاشون دیگه خجالت می کشم.. ترکیه هم که با حجابش بهم نمی چسبه.. والا.. اینجا به اندازه کافی روسری می چسبونیم کف سرمون... بعد که گفتم نمیام بابام برگشت گفت تو نمیری؟ من می رم..{#emotions_dlg.e47}{#emotions_dlg.e31}

و بدین سان بود که ترکیه ما ماسید.. اصلا نمی دونم چرا خدا دعاهای منو می شنوه ها ولی در مورد دیگران براورده می کنه... خدااااااا خدااااااا من گفتم من برم ترکیه.. من برم ترکیه .. بابام چرا داره میره؟ تازه می خواد برگرده بره رودبار برای خرید زیتون هرساله مون... این چه وضعشه اخه...

حالا خدا رو شکر که کمی پول رسید دستم می تونم برم عقده هامو خالی کنم یه خرده.. پوففففففففففففف

+نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱٤ساعت۱٠:٥٧ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
عنوان نداریم.. که چی؟؟

1. خوب به این خواستگار هم جواب منفی داده شد... من نمی دونم ملت دیوونه شدن یا چی؟ مردک 37 سالشه تو زندگیش هیچ غلطی نکرده.. اشغال... هر چی هم لایق خودش بود چسبوند به من وقتی دید جوابم منفیه... منم بیکار ننشستم دهنش ر جر دادم..

2. اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است.. مخصوصا چهارشنبه و پنج شنبه بی نهایت سرد و یخ بود هوا... با این همه کلاسهام به قوت خودشون باقی بودن و همه تشکیل شدن..

3. سایفونم وصل نمیشه.. سایت نودوهشتیا موقتا بستن هیچ جای خاص دیگه ای رو هم نمی شناسم که برم وب گردی... ای خداااااااا.. اخه الانم وقتش بود؟

4. دلم یک عالمهههههههه خرید می خواد... خیلی سخته.. خیلیییییی... چرا حقوقم رو نمی دن برم خرید؟ من کفش و بافت و شال می خوام... خدایا لااقل یه سفر ترکیه جور کن.. چی میشه؟ چی از بزرگیت کم می شه اخه؟

5. دلم یه تعطیلات بزرگ همراه با خرید بی نهایت می خواد... بلههههه...

6. من تا اخر این هفته صبر می کنم.. بعد اگه ترکیه جور نشد می رم خرید... خرید بی نهایتتتتتتتتتتتتتت به حساب بانکیم رحم نمی کنم.. والا... اینهمه پول جمع کن پول جمع کن تهش که چی؟؟ عمر و جوونی و حوصله من کی برمی گرده؟

7. دیگه چی بگم؟؟ اهان... می گم یه مهمونی درست و حسابی هم دعوت نشدیم ها... اصلا من نمی دونم چرا ما مهمونی کم دعوت میشیم.. اخرین دفعه ای که مهمونی دادیم خیلی وقت پیش بود... خیلییییییییی وقت پیش..

8. لازمه بازم از خرید بگم؟؟

9. تازه کلی چیزم باید اینترنتی بخرم.. چرا جور نمیشه دقیقا؟؟؟؟

+نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱٠ساعت۱٠:۱٢ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
از اینور و اونور

من قرار بود زود زود اپ کنم دیگه اره؟؟ خب دارم اپ می کنم دیگه...

سرم الان به شدت درد می کنه... البته به شدت که نه ولی درد میکنه.. چشمام درد می کنه و علتش هم زدن عطر کریستین دیورمه.. من اصلا چرا نمی فهمم که نمی تونم عطر گرم بزنم؟ چرا واقعا تو کتم نمی ره؟ چرا واقعا انقدر نادانم؟؟ بابا جان.. تو فقط باید عطر سرد بزنی.. وقتی عطر گرم می زنی مثلا الان سردرد می گیری.. سرگیجه میاری.. حالت بد میشه.. عایا ملتفت شدی؟؟ بله.... ولی باز چند روز دیگه دوباره به سرم میزنه که کریستین دیور بزنم.. نمی دونم مگه ورساچه محبوبم چشه...

فردا قراره برام ارایشگاه و یه ضرب اپل کنم خودمو... خیلی وقته نرفته بودم... می خواستم واسه تولدم برم که نشد.. حالا مونده واسه الان.. هعیییییی..

یه چیزی هم هست که خیلی ذهنم رو به خودش مشغول کرده... امروز دوتا خواستگار به فاصله یک ربع از هم زنگ زدن خونه مون... حالا اولی که هیچ.. دومی پرسید شما چادری هستید؟ گفتم نه.. گفت اااا پسر چادری دوست داره.. پس متاسفم نمی شه دیگه ببخشید مزاحم شدیم و اینا و دیگه بحث تموم شد... الان من دقیقا می خوام بدونم که این چادر چیه که ملت بهش گیر دادن؟؟ حالا من خواستگار اینکه بخواد من چادری بشم زیاد داشتم ولی خب یا خانواده زیاد مومنی بودن یا درجه تحصیلشون پایین بود و من زیاد اهمیت نمی دادم.. ولی اخه یه ادم تحصیلکرده واقعا باید شرط لازم و ضروری زندگیش چادر باشه؟؟ درست مثل اینکه من شرط لازم و کافی زندگیم این باشه که اقا حتما باید سانتافه داشته باشه... یعنی یه تیکه پارچه انقدر مهمه که تو به خاطرش حتی نخوای فکر طرفت رو با طرز زندگیت قیاس کنی؟ این چه طرز فکر خیلی ببخشید احمقانه ایه... چادر همیشه از نظر من نه محدودیت بوده نه مصونیت.. هیچ وقت به حجاب یه نفر توهین نکردم.. حجاب.. چادر.. مانتو روسری یا حتی بدون اونها به نظر من یه نوع پوشش بوده و انتخاب هر شخص.. انتخاب هر شخص هم قابل احترامه.. نباید پوشش رو شرط اولیه زندگی قرار بدیم.. وای که چقدر حرص خوردم وقتی اینو گفت ولی از اون طرف خدا رو شکر کردم که همین اول گفت نمیایم و خلاص و دیگه نیومد خونه مون که بزنه دهنم رو اسفالت کنه و هی حرص بخورم هی حرص بخورم هی ناله و نفرین راه بندازم..

حالا دومی قراره فردا زنگ بزنه ببینیم چی میشه.. حالا از قضا اونا هم اشنان... از کدوم طرف؟؟ از طرف یک شخص منفور تو فامیل خواهرم مت... یعنی من حرصصصصص خوردم که اونا معرفیم کردنا.... حالا جالب اینکه اونها هم چادری هستن.. حالا پسره بیاد بگه چادری باید باشی من رسما دهن این یکی رو با کف خیابون یکی می کنم.. می زنم لهش می کنم... دیگه فامیل مامیل حالیم نمیشه... گفته باشم..

کارهای فارغ التحصیلی دانشگاه؟؟ نه بابا کی حوصله اش رو داره؟ ولش کنین بابا.. حالا نزدیک عید که شد میرم یه سر می زنم.. بزارید ببینم سر این چه خاکی باید به سرم بریزم...

چی؟ امتحان دکترا؟؟ خب من که ویرم گرفته امتحانش رو بدم.. ولی ثبت نام نکردم.. حالا می مونه واسه نوبت دوم.. واییییییییییی کی حوصله اش رو داره؟ ولی من از اونجایی که کرمهای درونم یه ضرب وول می خورن می خوان بدن امتحان...

از اون طرف هم احتمالا تا عید اسباب کشی کنیم خونه جدید... اصلاااااا حوصله اش رو ندارمممممم

دیگه چی می خواستم بگم؟؟؟؟

اهان..

المانی نازنین هم کم و بیش داره جلو میره.. دارم خودم می خونم و دیگه کلاس نمیرم.. اینجوری برام خیلی بهتره... راستی من قول داده بودم به خودم که امسال ب 1 بگیرم؟ سعی می کنم بگیرم...

من دلم یه عالمهههههههههههه پول می خواد... پولللللللللللل

اصلا درد من تو این عالم بیشترش پوله..

+نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/٢۱ساعت۱٠:٥۳ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
هوای الوده

وای هوای اینجا انقدر الوده شده که حالم داره بد میشه.. خیلی بده .. امروز صبح رفته بودم بیرون بعد برگشتنی از روگذر که رد می شدیم دیدم واوووووو.. اصلا هیچ جای شهر پیدا نیتس.. انگار یه دونه پرده کشیدن خیلی بد بود.. بعد سردرد و حالت تهوع داشتم شدید.. اصلا نمی دونید.. کلاس هم داشتم که رفتم با چه وضعی.. اصلا چشمام داشت بسته می شد.. خیلی بد بود..

اینستاگرام رو دوست دارم.. با عکس خیلی ها حال می کنم ولی به خودم که می رسه سوژه برای عکس پیدا نمی کنم.. تا این حد.. دلم برای تتند تند اپ کردن اینجا تنگ شده بود.. الان تند تند اپ می کنیم..

دلم یه پول و پله درست و حسابی می خواد.. پول و پله ها...

در راستای خوردن شیر دریافتیم که شیر با کیک خیلی می چسبه.. بنابراین شروع کردیم شیر با کیک می خوریم.. و البته کیک هم می پزیم.. چه کیک پختنی..

بچه ها تو گروه دوستان دانشگاهی چت می کنن.. صدی نود همه بچه دارند.. منم دلم بچه می خواد.. احساس می کنم از زندگی خیلی عقب افتادم..

خیلی همه رو دوست دارم... اصلا عشق به زندگی پیدا کردم.. همه اش دوست دارم زندگی کنم.. زندگی زندگی زندگی...

+نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/٢ساعت۸:٥۳ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
شب یلدا.

" می دانی عاشق چه هستم؟"

 

عاشق شب یلدا.. دانه های یاقو رنگ انار تو کاسه های بلوری.. عاشق هندوانه های قاچ شده ... عاشق پسته و بادام و کشمش تو ظرف پایه دار نقره.. عاشق رومیزی ترمه.. عاشق چای البالوییی تو فنجانهای پایه دار.. عاشق نوای سه تار مرد خانه.. عاشق شیرینی های گردویی.. عاشق پشمک های لقمه ای..عاشق کتاب حافظی که از پدربزرگ مرد خانه هدیه گرفته ایم.. عاشق... عاشق... عاشق... من عاشق همه چیز این شبم... عاشق دور همی های مهربانانه و دوستانه... وقتی مرد چشم می بندد و تفال می زند.. و می اید..

دردم از یار است و درمان نیز هم..

دل فدای او شد و جان نیز هم..

 

 

  • من دیگه حرفی ندارم..قلب
+نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٢٩ساعت٩:٠٧ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
تولدانه..

وای از دیروز صدبار اینجا رو باز کردم یه خرده بنویسم ولی نشد که نشد..

خوب بود تولدم... همه چی عالی .. فقط اون گیفتهایی که سفارش داده بودم حاضر نشد.. یعنی یارو گفت اصلا اون رو درست نکرده.. دستش درد نکنه.. خوبه من گفتم گفت حاضرن.. اولش می خواستم موهامو بکنم ولی بعد گفتم بی خیال بابا...

کیک رو هم سفارش دادیم.. وای چقدر گرون شده ها.... نچ نچ نچ... البته مت می گفت بزار خودمون بپزیم که من قبول نکردم.. کیک تولد قشنگیش به بیرونی بودنشه.. من که نمی تونم عین اونا دربیارم..

شام هم سوپ خامه ای با سالاد الویه درست کردیم..

خیلی خوب بود به هر حال...

ولی کادوها..

به غیر پت و عمه بزرگه که پول دادن.. دو ست تاپ شلوارک و دوتا تایت کادو گرفتم... یعنی خیلی باحال بودا.. کادوها شبیه هم...

نگهشون می دارم.. خیلی قشنگن.. دوستشون دارم.. مخصوصا تاپ شلوارک رو..

 تاپ شلوارک

بقیه کادوها

کیک 

اهان.. حسین هم یه کول پد برام فرستاد... دستت درد نکنه حسین جان.. مرسی دیجی کالا...

خوب... اینم از تولد سی سالگی من.. بچه ها یادشون رفته بود شمع به عدد سال تولدم بگیرن..

خیلی دوستتون دارم...

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٢٥ساعت۸:٠٤ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
درگیر..

1. نزدیک تولد زده و یه جوش گنده درست روی خط لب بالاییم دراوردم..  خوش به حالم واقعا.. خیلی خوش شانسم..

2. دیشب یه رمان دست گرفتم.. جاتون خالی.. از ساعت 11 نصفه شب تا 5 صبح خوندم و عر زدم.. خوندم و عر زدم.. گذاشتم کنار عر زدم.. برش داشتم خوندم و عر زدم.. با بوژنه چت کردم و عر زدم.. هیچی دیگه.. پنج صبج هم یه سری عر زدم و خوابیدم تا 12 صبخ.. بعدشم بلند شدم یه عدس پلوی مشت درست کردم که به دلیل تازه بودن برنج کمی شفته شد..

3. این چند روز تعطیل بدجوری به دهنم مزه کرده.. اصلا دوست ندارم تعطیلی ها تموم بشن..

4. برای تولدم سفارش گیفت دادم.. حالا خوبه هم فامیله هم کلی سفارش کردم که حتما باید تا یکشنبه حاضر باشه.. لاان میگه حاضر هست.. می گم بیار خونه مامان بزرگت می گه باشه هروقت اومدم میارم.. دقیقا من موهامو بکنم بزارم کف دستم؟

5. الان بین خواب و خوندن المانی نازنین و تصحیح کردن اوراق گیر کردم.. فعلا با تصحیح اوراق شروع کردم ببینم چی میشه..

6. با این سیستم شماره گذاری ای حال می کن..

7. اون رمانی که خوندم یه کاوه داشت.. خیلی بی شرف بود... عررررررررررررررررر

8. فعلا..

+نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٢٢ساعت۱:٢٩ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()