رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
میشه لدفا؟

میشه لدفا هر چی می خوریم چاق نشیم؟ الان که دور همیم.. از الانایی که حالا حالاها پیش نمیاد.. چی بگم والا... تو رو قران...

+نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٥ساعت۱٠:٤۸ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
سرحال اومدم..

امسال رو دوست دارم... یه جور عجیبی یه حس خوبی نسبت به امسال دارم.. هرچند همون اول موقع عکس انداختن پت نشست رو شوفاز و از جا کندش... هرچند از دیروز که هوا سرد شده پکیج زیبای ما هم خراب شد.. ولی من یه حس مثبت دارم... خدا کنه که امسال خوب باشه... کلی فکر و ایده دارم... می خوام قاب عکس بخرم و یه دیوار خالی اتاقم رو پر کنم از عکسهای رنگی رنگی.. خودم.. مامانم.. بابام.. خانم والده.. پت و مت و اخوی و دوستام.. 

سنبل داریم.. بنفش بزرگ... لاله قرمز و کلی بایرام گلی... من از کی عاشق گل شدم؟ عاشق گل کی بودم من؟ کاش می شد کلی نرگس هم نگه دارم... ویارنموده ایم برای زنبق... کلییییییییی سال پیش داشتیم تو خونه... من چرا انقدر بی توجه بودم؟ از عوارض سی سالگیه که گل دوست شدم؟؟؟

+نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢ساعت۱۱:٤٧ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
شما یادتون نمیاد..

شما یادتون نمیاد:

یه دوره ای تو وبلاگستان بود که ما از ثانیه ثانیه خونه تکونی و چهارشنبه سوری و تبادل اطلاعات در مورد سفره هفت سین و اینا گزارش تهیه می کردیم و حتی پست دقیقه نودی نوروز مبارک، سال نو همین الان مبارک می ذاشتیم...

 

شما یادتون نمیاد:

روزگاری تو همین وبلاگستان خودمون دم به دقیقه پست روز به روز می ذاشتیم از کارهایی که کردیم.. از مسافرتا.. از مهمونا.. از تمام کارهایی که کردیم.. پست مهمان نامه و سفرنامه کلی به راه بود...

 

شما یادتون نمیاد:

تو همین وبلاگستان سیزده روز عید رو با چنان طول و تفسیری می نوشتیم که ناصرخسرو پیشمون لنگ می نداخت.. حالا بیا دوران مدرسه انشا سه ماه تابستان خود را چگونه گذراندید مگه به یه صفحه می رسید؟

 

امسال عید رو خوب شروع می کنیم... با یک کار خوب.. با ارامش... 

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢٧ساعت٩:۱٧ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
خنجر

واقعا ادم اگه از رفیق گرمابه و گلستان دوره دانشگده که با یه دوست جون جونی دیگه اش به سه تفنگدار مشهور بودن خنجر نخوره از کی بخوره... دستش درد نکنه... خوب زد ولی من ادمی نیستم که بزارم زخمش اثر کنه... یه اذرماهی هستم که لنگه نداره... با مرهم خودم روش دوا می زارم و خوبش می کنم ولی تا ابد یادم می مونه که باهام این کارو کرد..

 

نیکی ممنون که دعام کردی... شاید بیشتر به خاطر دعاهای تو بود که این مشکل از سرراهم برداشته شد.. مرسی نیکی..

 

یعنی تجربه ای شد تا حرفی زد بگی نه.. متاسفم..

 

عید داره میاد و من هیچ حسی ندارم... یعنی هیچ وقت نسبت به عید حسی نداشتم ها... یعنی چی خب... یه گردش ساده سال و ماهه دیگه انقدر گنده اش کردید.. تازه کلی هم از نظر مالی به ادم ضرر می خوره...

بی خیال شدیم اصلا...خریدها بمونه بعد عید...

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢۳ساعت۱٠:۱۳ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
اقا..

اقا...

1. من یه سوهان ناخن دارم.. خیلی سال پیش به قیمت اکازیونی که یادم نیست چقدر ولی یادم هست که اکازیون بود خریدم... الان هی گم میشه... وقتی لازمش ندارم می بینمش و می گم اااا اینجاست ها.. یادم باشه ورش دارم بعد ورش نمی دارم و دوباره یادم میره تا دفعه بعدی که لازمم بشه و پیداش نکنم..

 

2. برای اولین باره که فکر کنم به نظرم اسفند ماه کش اومده... قبلنا همین موقع دیگه تموم شده بود...

3. ایده های جدیدی برای اینده ام دارم... تا ببینیم خدا چی می خواد...

4. باورتون می شه حدود دو ماه میشه که تو اتاق خودم نخوابیدم؟ همچنان کنار خانم والده می خوابم و بند و بساط کارم رو اپن اشپزخونه اس.. تنها باری لباس عوض کردن میام تو اتاقم... امشب دیگه بساطم رو از تو اشپزخونه جمع کردم و اومدم تو اتاقم... دیگه داشت یادم می رفتم..

 

5. رفتم دوتا کتاب دست دوم خریدم و یکی رو شروع کردم و همه ماها از رمانهای اینا رمانخون شدیم... چی شده که همه مون اینا رو یادمون رفت..

 

6. از کتابهای دست دوم هم حمایت کنیم...

 

7. سوپرایز یعنی یهو یه پیام در حد سلام از یه دوست داشته باشی که حتی فکر نمی کردی بهت تو تلگرام پیام بده.. فکر نمی کردی اصلا تو تلگرام باشه.... نیکی .. جات اینجاستقلب

8.  چرا مسافرت جور نشد؟ من دلم سفر می خواد؟

 

9. دلم همچنان دورهمی با بچه ها می خواد که از هر دری بگیم و بخندیم و چای بخوریم...

 

10. سیندی اون گزی که خوردی رفته رو مخ من.... من الان گز از کجا بیارم؟ تو ان را به من نشان بده...

11. چرا من انقدر شکمو شدم؟ راحت وزن اضافه می کنم...

 

12. از فردا کارم رو کمتر می کنم.... ایشالا...

 

13. تصمیم گرفتم برعکس سالهایی که از بچه ها می خواستم تو تعطیلات از خودشون برام به انگلیسی چیزایی بنویسن اینبار بهشون یه چیزی بدم مثل پیک نوروزی... جالبم میشه... فکر کن... دارم دنبال متریال می گردم براش..

 

14... اصلا خوابم نمیاد... چرا؟

 

15. این چهارتا سریال به ترتیب به شدت توصیه می شود..

chicago fire

با اختلاف

chicago med

chicago justice

البته این سومی تازه شروع شده همه اش یه قسمتش اومده ولی به نظر بسیار جالب می اید...

chicago pd

 

16. سریال یا فیلم قابل دیدنی سراغ ندارید؟؟

 

17. عاشق کنی جانسون شدم... دیوانه ام عایا؟؟؟ هیچ چیزش به فرد ایده ال من نمی خوره ولی عاشقش شدم... تو یکی از ماجراهای شیکاگو فایر بازی کرده بود... من کلا i love tough guys

18.  من دیگه حرفی ندارم... (نه تورو خدا .. بیا داشته باش..)

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/۱٦ساعت۱۱:٠٥ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
داغونما... له لهم

داغون شدما...

امروز به اندازه صد سالللللللللل کار کردم... تصمیم گرفته شد.. مسافرت نمی ریم و عوضش سیل مهمونه که قراره به خونه مون سرازیر بشه..

هفت نفر اون عموم.. با عروس و بچه هاش..

دو نفر این عموم..

شد نه نفر...

سه نفر خودمون..

دوازه نفر..

خب از این ور نمیشه که پت نیاد.. با اونا میشیم پونزده نفر..

اونا بیان و اخوی با دمبش نیاد؟ چهار نفر هم اونا میشیم نزدیک 20 نفر...

حالا این میون بگیر مهمونایی زرت زرت میان عید دیدنی.. یعنی رسمی مزخرف تر از عید دیدنی نیست... اگه تو کل سال میبینیش این رفتن دیگه دیدن نداره... اگه نمیبینیش این دو روز هم نبین دیگه.. نمی میری که..

بابا رفت گوشت خرید بعد من و مت و عمه خانم امروز همه شونو درست کردیم.. کوفته پختیم.. قیمه.. گوشت چرخ کردهه.. بسته بندی کردیم و گذاشتیم تو فریزر برای مواقعی که ملت میریزن دیگه خونه بوی روغن نگیره و من کلا از این مدل مهمونی تا سرحد مرگگ نفرت دارم که از اشپزی سرتا پات روغنی و چرب باشه بعد مهمون هم بیاد... یعنی دوست دارم اون لحظه خودمو چنگ بزنم..

 

دعا کنین زود این بساط جمع بشه بره دنبال کارش.. به قران دیگه اعصابی نمونده..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/۱٢ساعت۸:۱٤ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
بالاخره بعد سالی ماهی..

بالاخره بعد سالی ماهی:

1. خریدهای اینترنتیمو اوردن... نزدیک دو هفته طول کشید.. تر.ک جامه با اینکه خیلی لباساش خوبه ولی این سیستمشون خیلی مزخرفه.. خیلی دیر ارسال می کنن.. خداییش مدیسه و فیلارمو سریع ارسال می کنن..

2. بالاخره موهام رو لایت کردم.. به دلایل امنیتی و اینور اونوری نمیشه عکسشو تو اینستا یا تلگرام بزارم... انن پخش می شه تو فامیل و من نمی خوام کسی فعلا بدونه... والا.. ملت هزار جور گه می خورن ما از کدومش با خبر می شیم؟

3. بالاخره برای دستشویی ها جای دستمال کاغذی و برای حموم جا شامپویی و برای زیر سینک جای سیب زمین و پیاز و برای گلدونهامون گلدون تازه رنگی و یه اب پاش و هزار تا خرت و پرت دیگه خریدیم...

4. یه ترجمه قبول کردم که باید زود بدم ولی الان بیشتر از همه چی خوندن وبلاگ می چسبه... تازه دلم خواب هم می خواد..

5. دوتا کتاب دست دوم خریدم و خوندن یکیشو شروع کردم... من کلا داستان دوست دارم.. برای من داستان قدیمی و جدید نداره... من عاشق داستانم..

6. دلم یه عالمه چیز می خواد ولی همه اش دارم اینور و اونور می دم.. این چه وضعشه..

همه چیز رو فعال دارم... اینجا.. اینستا... کانال تلگرام... ولی دیروز بود که لپتاپم رو بستم و با خودم عهد کردم که دو ساعتی طرف لپ تاپ و گوشی نرم و بشینم پیش خانواده ام.. چای بخورم و کتاب بخونم... نتیجه اش این شد که با بابام حرفم شد که چرا اون موقع عقلشو به کار ننداخته و ان.قلا.ب شده... واقعا فکر نمی کنین اگه سیستم قبلی می موند حال همه ما بهتر بود؟؟؟ نمی دونم چرا من با قاطعیت قریب به یقین  می گم حالمون بهتر بود و از این ن.ظا.م متنفرم.. البته اصلا فکر نمی کنم که قراره اتفاق تازه ای بیفته.. این بره یکی بدترش میاد جاش میشینه... هیچ فرقی نداره... ما ما نیستیم...

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/۸ساعت۱٠:۱۸ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
یعنی چی بگم خوبه؟

واقعا چی بگم خوبه؟ تو این مملکت کسی یا کارش رو بلد نیست یا بخیله..

اون از اون معاون بیشعور که اینجوری کرد اینم از این مدیر اموزشگاه که یه ابلاغ ساده بلد نیست بنویسه... رفتم ناحیه برد می گه خانم این ابلاغ نیست این گواهی اشتغاله... درضمن شما باید اینو ببری گزینش استان.. هیچی دیگه.. دم عیدی بدو بدو و پاسکاری شروع شد... اصلا کار عجب چیز خری است.. ولی من تا اخرین مرحله دست برنمی دارم و می رم.. اگه تهش خدای نکرده جور نشده یه چیزی می کنم تو ماتحته اون معاونه..

 

موقع برگشتن هم یه تو یه سمساری یه میز ناهارخوری تر تمیز دیدم.. خیلی تمیزها.. حتی نگاه کردم یه خط اینو اونورش نداشت.. حتی رنگ صندلی ها هم به مبلمانمون می خورد... سریع اومدم خونه به بابا گفتم برو اگه قیمت مناسب گفت بخرش... تو اشپزخونه درندشت ما که میشه فوتبال بازی کرد یه میز ناهارخوری شش نفره خیلی راحت جا میشه.. دعا کنین بشه و بابا بخرتش.. من میز ناهارخوری می خوام که خیلی راحت بند و بساطم رو از رو اپن ببرم روش و همچین راحت و بی دغدغه روش بساطم رو پهن کنم...

سردردهای بعد از بیدار شدن از خواب همچنان دست از سر من برنداشتن.. داره سرم می ترکه.. پشت سرمه.. که می زنه به جلوی سرم..

هنوز خریدهای اینترنتی که کردم رو نیاوردن.. این چه وضعشه.. من دلم خریدامو می خواد..

 

 

 

پینوشت: بابا اومد خونه... اون میز ناهارخوری رو فروخته بودنگریه من شکایت به کجا ببرم؟؟گریه

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢ساعت٤:۳۱ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()