رقص تانگو روی فرش قرمز

تنها با تو می رقصم

اصولا خانم والده هر کوتاهی در امر تربیت ما کرده باشه یه چیز خیلی خیلی بزرگ رو بهمون یاد داد... اونم اینه که از هیچ کس توقع نداشته باشید..

اولا فکر می کردیم چقدر چیز چرتیه.. چرا نباید توقع داشته باشیم؟ من برای فلانی اینهمه کار انجام دادم چرا برای من انجام نداده.. ولی به مرور زمان دیدیم نه.. چقدر این خصلت خوبه.. هرچند گاهی کاری که انجام می دادیم زوری و اجبار بوده ولی همین که از کسی توقع نداشتیم خیلی بخوبه..

یاد گرفتیم عوض اینکه عمرمون رو تلف کنیم و بشینیم و ببینیم تا دیگران در قبال کاری که براشون انجام دادیم چیکار برامون انجام می دن و در صورت اینکه کاری انجام ندادن مدام خودخوری کنیم و کینه به دل بگیریم توقعی نداشته باشیم.. هر کاری که بکنیم برای دل خودمون یا برای رضای خدا باشه..

یاد گرفتیم عوض اینکه روی کمک دیگران حساب ویژه باز کنیم رو عقل و زور بازوی خودمون حساب کنیم.. حالا یکی خواست کمک کنه بسم الله.. خدا امواتش رو بیامرزه..

واقعا متاسفم وقتی بعضی از دوستان رو می بینم که فقط نشستن و دارن گلایه می کنن.. فلانی این کار ور برای من نکرد.. بهمانی اینجوری نکرد.. ما توقع داشتیم.. یعنی چی این حرف؟ من بیست و هشت سالمه.. هنوز خونه بابام هستم.. یه حقوق کاملا اب باریکه دارم.. من یکی خجالت می کشم به بابام بگم بهم پول بده.. یهو که بابام بهم پنجاه هزار تومن پول می ده دوست دارم از خجالت بمیرم که منم به این سال باید بابام بهم پول بده؟ حالا خرج های گنده به کنار ولی اون خرده ریزها رو که نباید ازش پول بگیرم اونوقت یکی به خاطر دوتا کادوی ناقابل حرفهای چرند می زنه.. خوب طفلی چیکار کنه؟ یاد نگرفته که نباید از کسی توقع داشت.. یاد نگرفته که هیچ کسی در قبال دیگری هیچ مسئولیتی نداره... هیچ وقت نباید کاری برای کسی به این خاطر انجام داد که فلان وقت هم اون برای من انجام بده.. دوست دارم این خانم رو که دیدم بگم تو شبهای احیا کلی دعاش کردم.. از خدا براش یه خرده عقل خواستم (یه خرده ها.. زیادی حروم میشه) برای خودمم پول...

واقعا بچه ها.. بیاید یه خرده توقعاتمون رو کم کنیم.. اینجوری هم اعصاب خودمون راحت می شه هم شادتریم.. یاد بگیریم هر کسی اگه کاری انجام داد به خاطر دل خودش بوده اگه کاری انجام نداد خوب دوست نداشته.. کسی رو که نمی شه مجبور به انجام کاری کرد...

اصلا دوست نداشتم این پست رو بنویسم ولی کلا بعضی ها می رن رو اعصابم.. چه چیزهای بچگانه ای دغدغه شونه..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۸ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

دیشب ما مهمونی افطار داشتیم... بگم چند نفر؟ بگم بگم؟؟ سی و چهار نفر.. سه روزه که داریم عین چی کار می کنیم... سفره افطارمون تشکیل شده بود از: سوپ خامه ای.. بیف استراگانف.. پلو.. خورش هویج (بهار سلامنیشخند) و خورشت بامیه... بعلاوه سااد و سبزی خوردن و و مخلفات... بعد اینکه سفره رو جمع کردیم و ظرفا رو شستیم و به مهمونا رسیدیم نوبت فوتبال شدم... کلا دو دسته شده بودن تو خونه:

1- کسایی که فوتبال دوست ندارن و طرفدار ارژانتین بودن..

2- کسایی که فوتبال دوست ندارن و طرفدار المان نازنین جیگر بودنقلب

کل کل ها شروع شد.. بعد فکر کنین المان تا می رفت نزدیک دروازه ارژانتین خیلی ریکلس می گفتیم: اره بابا گل می زنیم.. بیا.. این یکیش..خنده

اون گلی که ارژانتین زد و افساید شد.. سر اون کاسپر پسر بزرگ مت کنار من نشسته بود و با صدای بلند سه بار گفت :گل.. گل..گل..

من کاملا خونسردی خودم رو حفظ کردم ولی وقتی پرچم کمک داور رو دیدم که بالاست انگار دنیا رو بهم دادن.. منم سه بار داد کشیدم: افساید.. افساید.. افساید..

خداییش تنها اون موقع دلم به حالشون سوخت.. خیلی طفلی بودن..

ولی تماشای فوتبال خیلی بده.. من تا اخرش داشتم از اضطراب می مردم..یعنی قلبم تو دهنم بود.. بعد بابا و خانم والده هم تو نشیمن خوابیده بودن یعنی یه طرفم خانم والده بود یه طرفم بابا.. گوتزه گلم که گل زد دستم رو گرفته بودم جلوی دهنم و بپر بپر می کردم.. انقدر خوشحال شدم.. انقدر تو چشمام اشک جمع شد.. مخصوصا انگلا رو دیدم که بلند شد و تیمش رو تشویق کرد.. یعنی ذوق کرده بودما... بعدشم که سیل تبریک و اس ام اس بود که به طرفم سرازیر شد..نیشخند یعنی احساس غرور می کردم.. مت می گفت همون موقع گفتیم الان عروسی بسامه اسخنده.. به هر حال بازی خیلی خوبی بود..

 

 

 

  • اینجا جاش نیست بگم چون دوست ندارم حس خوب این پستم از بین بره ولی واقعا متاسفم برای بعضی از مادرا... واقعــــــــــــــــــا متاسفم... تو یه پست دیگه شرح می دم..
نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۳ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

اره بردیم.. بردیم.. بردیم..نیشخند

البته راستش رو بگم دیگه فوتبال نگاه نمی کنم... هنوز از استرس بازی وقت اضافه قلبم داره می لرزه..

بزارید حالم بهتر بشه با یه پست خوب برمی گردم..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۳ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط بسامه نظرات () |

عنوان نداریم برای همین فعلا اینو گذاشتم عنوان تا یه خرده انرژی مثبت بده...

هوا اینجا بس ناجوانمردانه گرم است.. از ان ناجوانمردانه تر اینه که ما کولر نداریمناراحت حالا یه باد بوزه خیلی خوبه ولی متاسفانه باد نمیاد..

امروز من در امر کار خونه دقیقا یک جنازه بودم.. یعنی شما بگید یک عدد چاقو رو بدون سه ساعت نق و نوق جابه جا کردم؟؟ خوب اشتباه می کنین...

اتوکاری دارم..

باید دوش بگیرم..

برای مهمونی یکشنبه یه خرده خرید کنم..

برای اولین بار در این جام جهانی می خوام بشینم و فوتبال ببینم.. المان نازنینم... کوسه ها قراره این ارژانتینی ها رو تیکه تیکه کنن... بله..قلب..

حالا تو کلاس زبان المانی بسیار بحث فوتبال داغ بود یعنی واقعا اون کلاس زبان المانی ما جز خاک المان محسوب میشهاز خود راضی همه مون هم المانی متعصب و غیرتمند... به قول پونه فوتبالیستها خیلی باشخصیت بودن.. وقتی دیدن برزیلی ها انقدر ناراحتند یکیشون خوشحالی نکرد.. در حالی که کشور ما بود مطمئن باشید لزگی می رقصیدن..

ماه رمضون هم داره می گذره.. با تمام رخوت و بدخلقی هایی که پیدا می کنم....

هعی خدا... المان نازنین من ببره دیگه.. به کی بر می خوره اخه

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٠ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

1- نیست خیلی زرنگم.. تند تند چشم می خورم.. چند وقت پیش کمرم گرفت. اول فکر کردم سرما خورده بهش ولی با تحقیق و تفحس فهمیدیم اعصاب سیاتیکه... یک مرض هم به کلکسیون امراضمون اضافه شد..  فکر کنم تو چهل سالگی برم دکتر بگن خانم شما دو ساله مردید...

2- المان جیگر منو دیدید؟ چه می کنن نازنین های منقلب

3-هیچی دیگه... همینمژه

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱۸ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط بسامه نظرات () |

انقدر این روزهام کسالت بار شده که حد نداره.. شبها که تا موقع سحری اصلا نمی خوابم.. دلیلش اینه که می ترسم خوابم ببره سحری نخورده نمی تونم روز بگیرم.. عین جنازه می شم..

یه خبر خوب دارم که از قبل از عید به اینور حدود دو کیلو و شاید بیشتر لاغر کردم.. قبل از عید خونه داییم خودمو کشیدم نزدیک پنجاه و نه بودمخجالت دیروز خونه من اینا 56.1نیشخند اصولا من در روند چاقی و لاغری عین جت عمل می کنم.. اصلا نمی فهمم کی چاق شدم کی لاغر..

نمرات رو اعلام کردن.. بد نبود ولی زیاد خوب هم نبود.. به هرحال گذشت..

این روزها همه اش دارم روزها رو تیک می زنم که تموم بشه... کلی برنامه داشتم که انجام بدم ولی به خاطر اینکه تا دو دقیقه فرصت به دستم می افته می گیرم می خوابم به هیچ کدومشون نرسیدم.. دوست داشتم یه مقاله بنویسم برای یکی از کنفرانسها بفرستم که اگه اینجوری پیش بره عمرا نمی تونم... خدایا.. یه خرده زرنگی لطفا...

از مجا.هد.ین متنفرم... خیلی.. خیلی بیشتر از خیلی.. چند وقت پیش یکی از بچه ها یکی از فیلمهاشون رو برام زده بود.. حتی الانم یاد نگاههای مرده می افتم چندشم میشه... وایییییییییییییییی...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٤ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط بسامه نظرات () |

خوب ماه رمضون هم شروع شد... از الان دارم به اون بی حالی ها و تشنگی ها و بعد از افطار به اون خمودگی ها فکر می کنم... تازه امسال خیلی کلاسهامو کم کردم.. ولی باز همچنان به قوت خودشون باقی هستن..

امروز واقعا خسته شدم ولی عوضش پنج تا شلواری که داده بودم خانم برادر کوتاه کنه رو گرفتم... الان برای میهمانی های ماه مبارک رمضان یک عدد ثروتمند هستمنیشخند.. هرچند منو بکشی باز هم یه جای کارم می لنگه.. الانم کفش مناسب مهمونی ندارم.. همه کفشای بیرونم اسپورت هستن.. امان زندگی اماننیشخند.. موقعی که رفته بودم مانتو بخرم کفش هم نگاه کردم.. والا چیزی که به دلم بشینه پیدا نکردم.. چرا؟؟؟

انقدر دوسست دارم یه نفر برام خرید کنه.. چرا هیشکی نیست؟؟؟

به یه چیزی هم که دارم فکر می کنم اینه که من همیشه از لحاظ لباس می لنگم... یعنی همیشه دغدغه لباس دارم و صد البته اصلا به فکر لباسم نیستم.. البته ریشه در این داره که من اصلا از روی عقل لباس نمی خرم.. همه دلی... الان این رنگ مانتو گرفتم کفشش نیست.. یعنی باهاش نمیشه کفش اسپرت پوشید.. میشه ها ولی من به دلم نمی چسبه.. ای خدا.. یعنی میشه روزی که من دغدغه این رو نداشته باشم؟ رو اعصابمه خوب..

این ترم خوشبختانه بچه ها رو اعصاب نیست.. عین ادم درس می خونن...یه روز شاید با پت بزنیم بیرون بیرم بانک لی.. فکر کنم جنسای خوبی داشته باشه... دلم یه مانتوی نخی می خواد..یا یه سارافن.. 

بابا رفته بود مسافرت یه عالمه بلال اورده بود.. همه رو پخش کردیم بین ملت الان خودمان ماندیم و چهارتا بلال... به هیشکی نمی دمنیشخند

 

 

  • جوجه سیندی اینا هم از تخم دراومدی.. قدمی خوش.. روزی سی بولقلب
نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٧ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

چقدر بازگشت به اغوش خانه و خانواده بعد از امتحانات خوبه...

البته به یمن این بازگشت وارد اشپزخونه شدیم و تصمیم گرفتیم تهش رو بسابیم .. پاچه ها رو داریم بالا و جوگیرررررررررررررررر شروع کردیم به سابیدن.. اولش فقط ریکا بود بعد پودر لباسشویی اضافه شد.. در راستای اینکه می خواستیم دیگه حق خودمون رو در جوگیری تمام کنیم جوهر نمک رو هم اضافه کردیم که الان ته اشپزخونه داره برق می زنه ولی این گلوی لامصب ما داره خودش رو می کشه... هیچی دیگه..

چه خوش گفت فردوسی پاک زاد

که رحمت بر ان تربت پاک باد..

سگ پاچه ادم رو بگیرد

از ان به که جو اونو بگیرد

می بینید که شاعر هم شدیم اینا همه اش از مزایای برگشت به اغوش خانه و خانواده اس.. هعی... یعنی الان فقط فنجون چایی جلومه هی دارم ازش یه قلوپ می خورم.... برم یه خرده المانی نازنین بخونم که کلی عقب افتادم...Reading a Book

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٥ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط بسامه نظرات () |

Design By : nightSelect.com