رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
مانتو

چند روز ‍‍پیش با سارافن رفته بودم اموزشگاه بعد دیدم مدیریت جدید که اومده گیر داده که لطفا با پوشش متعارف بیاید.. حالا پوشش انچنان نامتعارفی نداشتما... هم سارافن هم زیر سارافونی مشکی بود ولی خب.. گفتیم چشم.. دیگه درد مانتو هم منو فرا گرفت که ای خدا کی می خواد بره حالا مانتو بخره...

از دیشب هم که یه ریز بارون سیل اسا می بارید و دیگه گفتم حالا فردا بماند بعدا می رم می خرم.. ساعت هشت بود که دیدم پت می گه می ری بریم بخریم گفتم باشه.. بعد زیاد به دلم هم صابون نزدم که بخرم گفتم ساعت هشت شبی کجا می خوام مانتو پیدا کنم.. حالا درست سومین مانتو فروشی که رفتیم دیدیم حراج خورده.. دوتا تن زدم یکی 85 شده بود یکی 58... 85ی رو برمی داشتم ها.. فقط ایرادش این بود که یقه اش زیادی باز بود.. 58 رو برداشتم.. هم صرفه جویی شد هم اینه به قیمت بسیار بسیار ارزانی خریدم که حالا اگه شد بعدا می رم بازم مانتو می خرم..

پروژه بعدی.. کفش ایشالا..

+نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٦ساعت٩:٢۳ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
برگشت..

احساس می کنم دارم برمی گردم به همون دوره بیکاری.. همون سالهایی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و دو سال بی کار بیعار تو خونه نشستم و هیچ غلطی نکردم... همون بیست و دو تا بیست و چهار سالگی منحوس... انقدر دوست دارم برگردم به همون سالها تا اینبار بدونم باید چیکار کنم و شروع کنم به همون کارها..همه جی رو نو اینبار درست شروع کنم...

درسته که می گن ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازه اس و هر روز میشه هر چیزی رو از نو شروع کرد ولی نمی دونم اثر سنه یا چیز دیگه که ادم تنبل میشه.. همون ماشین زمان باشه و من به عقب برگردم و همه چی رو همون موقع از نو شروع کنم خیلی بهتره.. اثر ضربه هایی که بی خود و بی جهت خوردم لااقل پاک میشه..

خودمونیم دیگه.. همیشه ضربه ها به خاطر بیشعوری ملت که نیست.. بعضی هاش به خاطر بیشعوری خودمون بوده و می تونستیم جلوشو بگیریم..

امروز نشستم و خوب و دقیق فکر کردم.. به این نتیجه رسیدم که بهتره زیاد رو ترجمه تمرکز نکنم.. یه روز هست.. یه روز نیست.. یه ادمهای عجق وجقی هم گیرم می افته اعصاب برام نمی زاره.. بهتره برم تمرکزم رو بزارم برای تدریس... می تونم حتی امادگی برای کنکور پیام نور هم بزارم.. ناسلامتی خودم پیام نور خوندم.. ترجمه رو بزارم در حاشیه برای چند نفری زنگ می زنن و از قبل مشتریم بودن.. بهتره اینکارو بکنم.. اردیبهشت رو می زارم برای فکر کردن در این مورد و خرداد رو هم شروع می کنم به تبلیغ.. ایشالا ببینیم چی میشه..

+نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۱٩ساعت۱:٢٢ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
یک تنبلیت خاص

یک تنبلیت خاصی بر من مستولی شده که حتی فکرشو نمی تونم بکنم... خیلی بده.. دوست دارم کار کنم ولی هیچ کاری به ذهنم نمی رسه.. 

داشتم ترجمه ام رو می کردما... ولی اون مرتیکه مزخرف انقدر گه بازی دراورد که مجبور شدم بگم دیگه باهاش کار نمی کنم و اخر سر کاری کرد که مجبور شدم بلاکش کنم.. الان واقعا روزام تو بیکاری می گذره.. کثافت اگه می شد منبع درامد خوبی بود..

باید باز بزنم تو کار تبلیغ و اینا.. ببینم چیکار میشه کرد..

قرار بود از دی ماه شروع کنم به نوشتن رمان جدیدم ولی مصادف شد با مریضی خود و خانم والده و بعد عید و الان دوست دارم شروع کنم ولی تنبلیت خاصی اینجا هم مستولی شده که حوصله لپ تاپ رو ندارم درحالی که قبلا می مردم واسه لپ تاپم..

 

یعنی راهی به نظرتون میرسه که من بتونم کار گیر بیارم؟ اونم کار ترجمه؟ تدریس خصوصی هم می تونم ولی می ترسم طرف حقمو بخوره.. مثل قبلی ها...

باید جدی دنبال ترجمه باشم.. باز یه ده شاهی گیرم میاد..

+نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۱٧ساعت٩:٢۱ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
14 فروردین..

داشتم با خودم فکر می کردم که امشب تولد حسین بود... تو همین وبلاگستان باهاش اشنا شدم و شدم ابجی بزرگه و اون شد داداش کوچیکه..

چقدر باهم خاطره داشتیم و چقدر صمیمی بودیم ولی الان اون کجاست و من کجا...

حسین... شاید دیگه تا اخر عمر نبینمت.. ازدواج کردی و در فرهنگ ما نیست که باهم ارتباط داشته باشی... ولی تولدت مبارک...

+نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۱٥ساعت۱٢:٤٠ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
میشه لدفا؟

میشه لدفا هر چی می خوریم چاق نشیم؟ الان که دور همیم.. از الانایی که حالا حالاها پیش نمیاد.. چی بگم والا... تو رو قران...

+نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٥ساعت۱٠:٤۸ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
سرحال اومدم..

امسال رو دوست دارم... یه جور عجیبی یه حس خوبی نسبت به امسال دارم.. هرچند همون اول موقع عکس انداختن پت نشست رو شوفاز و از جا کندش... هرچند از دیروز که هوا سرد شده پکیج زیبای ما هم خراب شد.. ولی من یه حس مثبت دارم... خدا کنه که امسال خوب باشه... کلی فکر و ایده دارم... می خوام قاب عکس بخرم و یه دیوار خالی اتاقم رو پر کنم از عکسهای رنگی رنگی.. خودم.. مامانم.. بابام.. خانم والده.. پت و مت و اخوی و دوستام.. 

سنبل داریم.. بنفش بزرگ... لاله قرمز و کلی بایرام گلی... من از کی عاشق گل شدم؟ عاشق گل کی بودم من؟ کاش می شد کلی نرگس هم نگه دارم... ویارنموده ایم برای زنبق... کلییییییییی سال پیش داشتیم تو خونه... من چرا انقدر بی توجه بودم؟ از عوارض سی سالگیه که گل دوست شدم؟؟؟

+نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢ساعت۱۱:٤٧ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
شما یادتون نمیاد..

شما یادتون نمیاد:

یه دوره ای تو وبلاگستان بود که ما از ثانیه ثانیه خونه تکونی و چهارشنبه سوری و تبادل اطلاعات در مورد سفره هفت سین و اینا گزارش تهیه می کردیم و حتی پست دقیقه نودی نوروز مبارک، سال نو همین الان مبارک می ذاشتیم...

 

شما یادتون نمیاد:

روزگاری تو همین وبلاگستان خودمون دم به دقیقه پست روز به روز می ذاشتیم از کارهایی که کردیم.. از مسافرتا.. از مهمونا.. از تمام کارهایی که کردیم.. پست مهمان نامه و سفرنامه کلی به راه بود...

 

شما یادتون نمیاد:

تو همین وبلاگستان سیزده روز عید رو با چنان طول و تفسیری می نوشتیم که ناصرخسرو پیشمون لنگ می نداخت.. حالا بیا دوران مدرسه انشا سه ماه تابستان خود را چگونه گذراندید مگه به یه صفحه می رسید؟

 

امسال عید رو خوب شروع می کنیم... با یک کار خوب.. با ارامش... 

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢٧ساعت٩:۱٧ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
خنجر

واقعا ادم اگه از رفیق گرمابه و گلستان دوره دانشگده که با یه دوست جون جونی دیگه اش به سه تفنگدار مشهور بودن خنجر نخوره از کی بخوره... دستش درد نکنه... خوب زد ولی من ادمی نیستم که بزارم زخمش اثر کنه... یه اذرماهی هستم که لنگه نداره... با مرهم خودم روش دوا می زارم و خوبش می کنم ولی تا ابد یادم می مونه که باهام این کارو کرد..

 

نیکی ممنون که دعام کردی... شاید بیشتر به خاطر دعاهای تو بود که این مشکل از سرراهم برداشته شد.. مرسی نیکی..

 

یعنی تجربه ای شد تا حرفی زد بگی نه.. متاسفم..

 

عید داره میاد و من هیچ حسی ندارم... یعنی هیچ وقت نسبت به عید حسی نداشتم ها... یعنی چی خب... یه گردش ساده سال و ماهه دیگه انقدر گنده اش کردید.. تازه کلی هم از نظر مالی به ادم ضرر می خوره...

بی خیال شدیم اصلا...خریدها بمونه بعد عید...

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢۳ساعت۱٠:۱۳ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()