رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم

امروز با نهایت افتخار اعلام می دارم که دو عدد قورباغه بزرگ رو قورت دادم..

1- دندونپزشکی رفتم و دندونی که دو ماهی بود شکسته بود رو ترمیم کرد... (این اون قورباغه بزرگه بود) خرجی هم نداشت ولی اصولا من در امر دندانپزشکی کاملا تنبلم... حتی اگه مجانی قرار بود درست بشه من هی واسه رفتن تنبلی می کردم..

2- دو عدد شال خوشگل برای تابستونم خریدم.. یکی به رنگ زرشکی تک رنگ و اونیکی هم سرمه ای که طرحهای قرمز و کرم داره.. البته به من رنگهای سرد نمیاد.. سرمه ای رو هم به خاطر اینکه طرحداره گرفتم وگرنه سرمه ای بهم نمیاد..

حالا چندتا قورباغه بزرگ هم مونده ها... کیف .. کفش (اوه اوه اوه).. مانتو... وای یه بلوز گل گلی دیدم... که البته همه شون پول خوشگل خوشگل می خوان ولی تا اینجا هم که گرفتم خیلی خوبه..

مت قراره جمعه بره ترکیه.. دعا کنین چیزای خوشگل از اونجا برام بیاره..

دعا کنین بچه ها..

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۳٠ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

امروز تو بهبوهه درسی که داشتم می خوندم یهو دیدم موبایلم زنگ زد.. به شماره نگاه کردم دیدم نمی شناسم.. شماره موبایل بود با اولش 0901.. خواستم جواب بدم یهو یادم افتاد اووووووووووووو این کیهههه... همونجا ریجکت زدم...

بعد داشتم می رفتم سر کلاس دیدم بی خیال نشده دوباره زنگ زد.. اینبار رسما ریجک کردم که هیچ شماره اش رو هم فرستادم لیست سیاه موبایلم.. بزار تا دنیا دنیاس هی زنگ بزنه بهم.. اه اه اه.. دختره نکبت..

گاهی با خودم فکر می کنم من چطوری به این دختره اجازه دادم وارد زندگیم بشه و اونهمه ازم استفاده بکنه... یعنی روزهایی بوده که زنگ زده بابت یه کار بی ارزشششششششش کله منو خورده و من لای منگنه براش انجام دادم انوقت یه روز که حال نداشتم و بهش گفتم خوب بابا خودت انجام بده شدم گوشت تلخ.. باورتون می شه؟ اصلا هر اتفاقی که تو کتابا می گن برای من اتفاق می افته...

رسما دم این یکی رو هم گرفتم و از زندگیم انداختم بیرون.. ببخشید سنگدلیه ولی من کاری به این ندارم که مامانش سه ماه تمام از خونه زد بیرون و خبری ازش نشد.. کاری ندارم که ایشون وقتی دوست پسر داشت با پسرداییش ازدواج کرد و دو ماه بعد طلاق گرفت اونم در سن 17 سالگی.. به من هیچ ربطی نداره که دوست پسرش ولش نمی کنه هر شب مست می کنه میاد در خونه اینا.. 

(بدبخت خیلی متوهم بود.. خیلی.. واقعا برای خودم و جیبم متاسفم که گاهی پولهای بی زبونم رو می ریختم تو حلقوم بیشرفش..)

درس خوبی شد برام... الان خیالم اسوده تره.. راحتم اصلا..

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢٤ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط بسامه نظرات () |

ای تف تو ذات این پرشین که من هر وقت اومدم یه چیزی توش بنویسم صفحه اش رو نیاورد.. هی ارور داد.. اون زمانی هم که حوصله نوشتن نداشتم عین ساعت سوئیسی کار کرد..

اقاجان شما تاحالا از من شنیدید که من بتونم روزهای تعطیل بشینم تو خونه و عین بچه ادم کارای عقب مونده ام رو انجام بدم؟ نه خداییش شنیدید؟ اصلا من ادمی ام که عمرا نباید بزارم کارم عقب بیفته یعنی اگه بیفته دیگه تمامه... می مونه واسه زمانی که عرب نی انداخت.. دیگه جون می کنم تا انجام بدم.. نتبجه این شد که حتی 10 درصد کارای عقب افتاده ام انجام نشد.. البته دلیل اساسی اش هم این بود که تو اون سه روز تعطیلی دو روز و نصفی رو پوریا اومد خونه ما و همه چی رو به کامم زهر کرد.. اصلا یه شب درست و حسابی هم نتونستم بخوابم.. حالا مگه پسرک از جلوی سام سام بلند می شد من یه ایمیل چک کنم؟ عین برق گذشت و من اصلا کاری انجام ندادم.. الان منتظر هفته بعدم که یه تعطیلی هم اونجا بیفته بتونم کارامو انجام بدم.. هر چند می دونم که باز اتفاقی نمی افته..

یعنی من اگه اون تیر لامصب رو می دیدم اصلا نمی مردم..

بچه ها دعا کنید این دفاع لعنتی هم بگذره یه نمره قبولی بگیریم تموم بشه بره این دانشگاه مزخرف مضحک که منو منتر خودش کرده.. اصلا شب و روز ندارم..

از همین الان قسم می خورم دور دکترا تو ایران رو خط بکشم.. با این اراجیفی که به خوردمون می دن.. اشغالا. با دانشگاههای اشغالترشون..

از هفته بعد هم کلاس زبان المانی نازنین رو یه مدتی تعطیل می کنم تا به درسام برسم.. دعا کنین بچه ها..

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱٩ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

فردا جمعه اس..

پس فردا تعطیله..

پس پس فردا هم کلاس ندارم و خونه ام..

یعنی سه روز تمام تعطیلییییییییییییییییییییییییی و عشق و حاللل...

انجام کاراهای عقب مونده در حین استراحت..

خرید حتیقلب

چه شودددد...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱٠ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

امشب که همه تون می دونید شب ارزوهاست.. حالا زیاد نمی خوام درباره امشب حرف بزنم چون اصولا حرفی ندارم برای زدن.. 

بعدازظهر پت یه سر اومد خونه ما و یه حلوایی پخت... البته من خونه نبودم و رفته بودم کلاس.. وقتی اومدم که پخت بود و تو ظرف کشیده بود و تازه اونم سرد شده بود.. 

امشب قبل از اینکه بشینم پای نت داشتم به این فکر می کردم که اگه مامانم نمی رفت چی می شد.. زندگی من چقدر با زندگی که الان دارم فرق می کرد.. چیا رو از دست می دادم و چیا رو به دست می اوردم.. اصلا اگه مامانم زنده می موند الان چه شکلی بود؟ الان دیگه باید نزدیک 60 سالش می شد..(چقدر گاهی از بکار بردن زمان گذشته در فعلام بدم میاد) گاهی ارزو می کنم کاش زندگی هم مثل فیلمایی بود که دو سویه زندگی رو نشون می داد.. مثل فیلم مرد خانواده با بازی نیکلاس کیج.. کسایی که دیدن می دونن منظور از این مدل فیلما چیه.. خیلی دلم می خواد بدونم اگه مامانم بود من الان در بیست و نه سالگی ام چه حالی داشتم.. چه زندگی داشتم.. چه تفکری داشتم.. چه ارزوهایی داشتم.. به ینکه گاهی در شبهای تنهایی ام وقتی تو تختم اروم اشک می ریختم و همه اش زیر لب تکرار می کردم اگه مامان می موند الان اینجوری نمیشد.. اگه مامان بود الان اینجوری می شد واقعا همونجوری می شد یا نه؟

الان تو شب ارزوهای بیست و نه سالگی ام چنین ارزویی می کنم.. شاید ارزویی باشه که براورده نشه.. ولی حتی ارزو بودنش هم خوبه..

برای این شب ارزوهایی دارم.. ارزوهایی که شاید بعضی هاشو بتونین خودتون حدس بزنین.. و ارزوهای جدید.. 

یادی کنیم از ارزوهای قدیمی که یا به واقعیت تبدیل شدن یا به خاطره..

و ارزوهایی که هنوز ارزو موندن..

و ارزوهای نو.. که هنوز طعم تازه و بخار و بوی تازگیشون از بین نرفته..

و ارزوهایی که هنوز متول نشده اند..

 

  • این روزها قویا دلم یه عشق قوی می خواد برای جوانه زدن.. ته دلم قویا به این موضوع ایمان دارد که کسی میاد که دستان و قلبش هنوز برایم بکر مانده.. شاید کسی به وسعت بزرگ یه قطره خورشید..
نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۳ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

وای سلامتی چقدررررررر خوبه.. چقدر خوبهههههههه...قلب.. اصلا از امروز صبح که می تونم دوتا چایی تو ماگ سفید بزرگ تازه ام بخورم اصلا زندگی رو یه جور دیگه خوب و ناز می بینم.. الان تنها چیزی که اعصاب برام نزاشته موهای زشت زائد صورتمه و البته نواحی اصلی.. من تا حد زیادی با موی پام مشکلی نداشتم اما امان از زیر بغل.. اصل خار چشم منه... حالا فردا بعدازظهر هم مهمونی دعوتم خونه یکی از بچه های کلاس المانی.. اول می خواستم نرم ولی بعد با خودم گفتم چرا مثلا؟ از این تو خونه خودم رو حبس کردن چی گیرم میاد؟ قرار شد شال و کلاه کنیم و بریم.. باشد که خوش بگذرانیم..

حالا امشب قراره بریم تو حموم و اصلاحاتی بکنیم.. یعنی من حاضرم یه میلیون بدم فقط این موی زیر بغل حذف شه.. برای کل بدن ببین چه می کنمنیشخند..

برای صورتم هم ببینم فردا صبح کدوم ارایشگاه می تونم برم ای کاش همین امروز بعد از کلاس زبان المانی نازنین می رفتم.. البته می خواستم برم ها ولی تنبلی کردم.. گفتم بمونه واسه بعد.. خوابم میاد.. 

اهان راستی یه چیزی یادم اومد.. امروز یه المانی اومده بود کلاسموننیشخند بسیار هم خوش تیپ.. شاید پنجاه ساله.. خیلی قشنگ هم حرف می زد من خیلی خوب متوجه می شدم.. اسمشم میشاییل بود بعد تازه بگید نطق ابجی تون باز شده بود یعنی من تو این همه مدت که زبان المانی می رفتم اینهمه یه جا حرف نزده بودم.. کلی از خودم ایده پراکنی کردم.خجالت

بعد کلی با شهریر کرکر خندیدیم که و سوژه گردیم که یارو زن نداره انگار.. مخشو بزنیم منو بگیره.. والا شما راه حل بهتری سراغ دارین؟؟مژه تازه باین موهای زائدم..

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٦ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

یه مرضی هست که شدیدا بهش مبتلا هستم و اون چیه؟ سردی.. بله سردی..

من ادم گرمی هستم.. مزاجم شدیدا گرمه و خیلی زود سردی می کنم.. این چند روزه که اش پختم همه اش اش خوردیم و من از دیشب شدیدا سردی کردم.. این یعنی معده درد شدید همراه با حالت تهوع و سردرد..

صبح هم رفته بودم بیرون و بعدش کلاس زبان المانی نازنین داشتم که خودم رو به زور تا خونه رسوندم.. یعنی قشنگ حس مرگ داشتم.. حتی ناهار هم نتونستم بخورم فقط می گفتم بزارید من بخوابم.. خانم والده به زور بیدارم کرد که البته با واکنش شدید و عصبی من مواجه شد که داد زدم تو رو خدا ولم کنین می خوام بخوابم... ولی به زور چندتا تیکه مربای بالنگ کرد تو دهنم که بخور.. اقا خوردن همانا و قطع شدن تهوع همانا.. سردردم خیلی بهتر شد.. بلند شدم و نشستم و چندتا تیکه دیگه خوردم.. بدبختی اینجاست که دلیل زود سردی کردن من اینه که من گرمی زیاد نمی خورم..

اگه اینجوری هستین یعنی زود سردی می کنین چاره اش چای نبات.. خرما.. مربا (ترجیحا قیصی یا بالنگ) هست.. متاسفانه من هیچ کدوم رو زیاد نمی خورم..

ولی انگار مجبورم..

واقعا زنده ام کرد..

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٤ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ این پرسیدن داره؟ این پرسیدن داره؟ این پرسیدن داره؟ ببخشید من تا یه مدتی همه اش می رم تو قالب جیگر از بس جیگره.. والا تعطیلات ما که دقیقا به این صورت گذشت.. در چشم به هم زدنی.. عروسی صبا هم برگزار شد و خیلی عالی بود.. یعنی هرچی بگم کم گفتم.. در اخر سر هم احساست زد بالا و  الانم صبا یا در هواپیماست یا رسیده امریکا.. الان من باز اشک تو چشمام جمع شد و بغض کردم..دوشنبه شب پرواز داشت و من به خاطر یه سرماخوردگی مزخرف اشغال بیشعور نتونستم باهاش حرف بزنم.. حالا قول داده اکانت اسکایپ برای خودش درست کنه و مدام از طریق اسکایپ و فیس باهم در تماس باشیم.. دلم خیلی خیلی براش تنگ میشه... خیلی زیاد..

اهان گفتم سرماخوردگی؟ خیلی مزخرفه.. خیلی ها.. خیلی بیشعوره.. پنی سیلین بیشعورتر هم داریم نوش جان می کنیم حالا از کجا اومد؟ بزارین بگم.. این همسایه بالایی مون که یادتون هست؟ اقا این سرما خورد.. بدجوری ها.. یعنی اصلا صدا موت شد.. تصویر پارازیت.. بعد صبحی اومد در خونه ما رو زد گفت من دارم می رم درمانگاه.. حالا درمانگاه کجاست؟ درست اونور خیابون.. بعد باباجان ما جوگیر شد گفت بیا من ببرم.. بعد خانومه خوب تنهایی با بابای من که نمیره من هم باهاشون رفتم.. داروهاشو گرفتیم و اینا.. بعد اومد خونه.. بعد دیدم تنهاست بچه هاش نیستن براش سوپ درست کردم بردم.. اقا این خانم والده ما جو گیر شد.. گفت براش اش هم بپز.. گفتم خانم والده من اش هام اصلا قشنگ از اب درنمیاد.. اصلا من غذای ابکی نمی تونم بپزم بد میشه.. هی گیر که بپز.. دیگه با هزارتا سلام و صلوات و اینا پختیم.. حالا فکر نکنین منم اونوسط دختر خوبه بودم ها... نهههههه.. هزارتا غرررر و سرکوفت که من سرما می خورم می گین می خواستی مواظب باشی.. پاشو برای خودت اش بپز الان مریضی همسایه که یه عالمه بچه داره رو من باید جمع کنم. چقدر من بدبختم اخه.. چقدر من احمقم.. اقا روز سیزده به در هم در خونه موندیم و همه اش یکی دو ساعت با ماشین زدیم بیرون.. برگشتی مت زنگ زد که داریم میایم خونه تون سوغاتی هاتون رو بیاریم. منم دیدم تو خونه شیرینی نداریم الان اینا بیان خانم والده سکته می زنه که تو خونه هیچییییییییییییی نداشتیم بزاریم جلوشون گفتم مت برا شام بیاین هی نه و نو.. ولی بالاخره قبول کرد.. اقا اینا اومدن خانم والده گیر داد از غذا بکش ببر براش.. گفتم به خدا مریض بشم تقصیر شماست.. اقا ما غذا رو کشیدیم و بردیم و برگشتیم همانا و عطسه و سرفه و گلودرد همانا.. یعنی تولد حسین هم که بود نتونستم اصلا موبایل دستم بگیرم یه اس تبریک براش بفرستم.. انقدر حالم بد بود.. بعد شنبه حالم بهتر بود رفتم سرکلاس و برگشتنی باز حالم بد شد.. دیگه به زور بخور سرپا شدم.. ولی از یکشنبه انقدر حالم بد شد که نگید...

این وسط لج هم کرده بودم هی خانم والده می گفت برو دکتر می گفتم نمیرم که نمیرم.. می خواد بمیرم اصلا.. (بابا چند روزه رفته مسافرت) دیگه زنگ زد به مت که بیا بسامه رو ببر دکتر.. مت اومد منم همونطور لج که نمیام.. بالاخره رفتم و یه عالمه پول خرج دوا و دکتر.. پنی سیلین بیشعور نوش جان کردیم که الان تنها مشکلی که دارم ابریزش شدید بینی و چشمه.. (قابل توجه حضار محترم هست که من چقدر از ابریزش بینی بدم میاد/)..

ببخشید بچه ها که انقدر غرنامه شد ولی احتیاج داشتم.. همه تون رو خیلی دوست دارم.. بازم میام..

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱۸ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

Design By : nightSelect.com