رقص تانگو روی فرش قرمز

تنها با تو می رقصم

رفتم باشگاه.. 

یکی از رشته هایی که می خواستم با زمانم جور نبود یعنی کنتاکت داشت یکی هم گفت که کلاس جدید از دو هفته دیگه شروع میشه.. کلا عشق و حال می نماییم..

فعلا اومدیم منتظر..

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۸ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات ()

امروز خوبم.. یعنی حس خوبی دارم.. حالا نه صددر صد و نه حتی 90 درصد .. ولی 70 درصد خوبم... این خیلی خوبه..

لااقل اینکه صبح تا دوست داشتم تو تختم ول خوردم.. هرچقدر که دوست داشتم لنگ و پاچه ام رو دراز کردم و هرچقدر که دوست داشتم ول خوردم و به خودم کش و قوز دادم.. اوضاع داره به ارامی خوب پیش میره.. ای کاش اذرماه برگرده.. من اذرماه رو دوست دارم.. ای کاش برگرده.. من اذرماه رو می خوام..

خوب دیگه چی می خواستم بنویسم؟ چیز خاصی نیست که اخه.. 

ولی باز دوست دارم بنویسم.. اصلا دوست دارم هر روز بنویسم ..

این روزها فقط یه رفیق پایه پایه کم دارم که گاهی با هم بزنیم بیرون.. دیگه حتی نت و چت و اس ام اس هم جوابگو نیست.. من برخورد فیزیکی می خوام..

یه خرده خرید بهداشتی لازم دارم.. فردا یه سر می رم فروشگاه.. همین..قلب

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٧ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات ()

همین چند روز پیش بود که حالم بد بود.. نمی دونم این حال بد شدنها تو وبلاگ هم تله پاتیه .. سیندی هم حالش بد بود.. چندتا وبلاگی هم که بهشون سر می زنم اونا هم شاکی بودن.. اصلا انرژی منفی دور و برمون داشت موج می زد..داشتم خفه می شدم داشتم دیوونه می شدم.. خیلی سخت بود برام.. ولی گذشت..

هرچند از کلاس المانی نازنینم هیچی نفهمیدم.. چندتا جمله ساده و با توپوق گفتم.. بهمن که اینجوری شروع شد.. خدا باعث و بانیشو لعنت کنه.. من داشتم زندگیمو می کردم..

همه چی الان ت خونه ارومه.. اصولا نمی زارم از حالتهای روحیم چیزی بفهمن.. خانواده ام سابقه درخشانی در دلداری دادن ندارن.. اصولا ادم رو بدتر می کنن..

دلم یک هوای پاک می خواد..

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٦ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات ()

بد شده ام...

بد و تلخ..

نمی دونم چرا تجربه های جدیدم عوض اینکه حال خوبی بهم بده بدتر حالم رو منفجر می کنه.. کجای کار اشتباه کرده ام؟ کجای کار کج رفتم؟ کجا کم کاری کردم؟

دستام می لرزه.. دلم هری میریزه پایین... اخخخ اگه می شد برگردم به 10 سال قبل.. نه اصلا چرا 10 سال..5 سال هم بسه.. 3 سال... اخ اخ اخ...

امروز رفتم برای ثبت نام کلاس ورزش.. نشد.. در بسته بود.. نمی دونم زود رفتم یا دیر؟ یا شاید اصلا نبود..

دیشب زلزله اومد.. یه تکون.. بیدار شدم.. دوباره خوابیدم.. اصلا نه نترسیدم نه اهمیتی برام پیدا کرد.. بی حس.. خالی.. همینجوری..

دلم یه ارامش می خواد.. یه بغل ارامش.. مثل اغوش خدا..

دلم می خواد برم.. بی دلیل و بی رفیق.. یه کوله پشتی بردارم و چندتا لباس و پول و بعد برم... برم برم... حتما به دلایل سفت و سختی که برای موندن دارم توجهی نکنم.. همین برم.. ایا نیست یاری دهنده ای که مرا یاری کند؟

دهه چهارم زندگی چطوریه؟ عادیه ادم یهو همه چی رو زیرورو کنه؟ عادیه ادم یهو همه چی رو به چالش بکشه؟

چرا من انقدر بد شدم؟ ورزش حالم رو بهتر می کنه.. یه خرده از این افکار دور می شم... چرا مدام اینا رو با خودم تکرار می کنم؟ چرا مدام دارم تو سرم اکو می دم.. راه حلی سراغ دارید که دوباره خوب بشم؟ منو از شر این ویروس نجات بدید..

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٤ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات ()

همه اش به خودم می خوام دلداری بدم که اوضاع زیاد هم بد نیست... هنوز هم می توان شاد بود.. هنوز هم باید به چیزهایی به غیر درس و دانشگاه فکر کرد ولی یه چیزایی باعث می شه هری دلم بریزه پایین..

امروز به صرف ناهار دعوت بودیم خونه مت.. همراه با دوستایی که من عاشقشونم.. یکی از دوستاش که اصلا یه چیز غریبیه.. از جنس اون دوستی های ناب بیست و چند ساله.. از اونهایی که بعد چندین سال هم باز می شه صداش زد.. با همون الفاظ قدیمی..

عالی بود ولی باز یه چیزی ته دل من ول می خورد..یه چیزی بالا پایین می شد.. یه چیزی منو می شکست... همین باعث می شد به خوردن پناه ببرم.. هرچقدر سعی می کردم بهش فکر نکنم ولی نمی شد.. احساس بد زیاد خوردن هم مزید بر علت می شد..

تنها سعی می کردم یه جنبه مثبت از عقب افتادن کارم پیدا کنم ولی اصلا نمی شد.. اصلا انگار یه جنبه مثبتش رو نمی بینم.. یه داره یه درس بزرگ میشه برام..

  • سعی می کنم... این اخرین فرصت برای من... یه فرصت دیگه به خودم میدم.. این اخرین باره..
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات ()

این روزها از حجم کارم به نحو کاملا جالبی کم شد... الان من موندم و یه کلاف سردرگم دانشگاهی که سعی می کنم بهش فکر نکنم.. یعنی فکر نکنم یا نکنم زیاد در اصل ماجرا تفاوتی نمی کنه بنابراین سعی می کنم بی خودی خودم رو خسته نکنم.. هر چه باداباد..

یه خرده گیجم .. عین اتاقم که بهم ریخته و هر دقیقه می گم فردا تمیز می کنم و اون فردا نشده.. ولی خوشبختم... خیلی.. شاید یه خرده.. 

خوشبختی من خرید ضدافتابم از داروخونه ای که همیشه می خرم و صبر و لبخند دخترک اونجاست که مدام به سوالاتم پاسخ میده..

خوشبختی من جواب دادن به خانم (م) همکلاسی سابق زبان المانی نازنینم که ازم کتابم رو می خواد و براش می برم و می بینم که تمام ساعت رو منتظر مونده که مبادا وسط کلاس بزنم بیرون و از درس عقب بیفتم.. بعدشم ببینم یه بسته برام پسته و بادوم و بادوم هندی اورده که بعد کلاس بخور.. یعنی عشققققققق کردم از این کارش.. انچنان حالم رو خوب کرد که تمام راه رو تا خونه لبخند می زدم.

خوشبختی من پالتویی که اخوی محترم برام میاره..

خوشبختی من دوسته که می گه بیدارم تا ترجمه ات رو تموم کنی و تا 1 نصفه شب بهم روحیه میده..(جذاب و اینانیشخند)

خوشبختی من باباس که به خاطر من رفت رودبار که زیتون پرورده ای دوست دارم رو بیاره..

خوشبختی من خیلی چیزاس... نه اونقدر که دلم رو بزنه...

من یه خرده خوشبختم..

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات ()

نرگس مست تو و بخت من خرابه

بخت من از تو و چشم تو از شرابه

 

بدجوری دلم گرفته.. عین غروبهای جمعه.. نفسم می گیره تو این هوا.. حالم بده.. بدجوری بده... می خوام از ته ته ته ته دل زار بزنم ولی نمی تونم.. نمی دونم چرا نمی تونم.. خسته ام.. بدجوری.. دلم یه خواب عمیق می خواد.. خیلی عمیق..

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢٤ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات ()

یک ماه تمام از بیست و نه سالگی من گذشت... و من چقدر دلم برای بیست و هشت سالگی ام تنگ است.. و بیست و هفت سالگی و بیست و شش سالگی..گریه

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢۳ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات ()



كد قالب جدید قالب های پیچك