رقص تانگو روی فرش قرمز

تنها با تو می رقصم

من از بچگی ارزو داشتم یه اتاق داشته باشم.. که یه موقعایی توش سگ بزنه گربه برقصه.. یعنی از اینایی که صدا به صدا نمی رسه ها.. اصلا چه معنی داره اتاق همیشه تمیز و مرتب باشه؟ باید یه مواقعی تمیز و مرتب باشه که مرتب بودنش به چشم بیاد نه کثیف بودنش..

اقا الان رو میز ما به اندازه یه بند انگشت خاکه... جمعه مهمونی بودیم.. کیف مهمونی رو میز تحریره.. اتوی مو سشوار هنوز رو زمین ول.. کفشا کنارش.. شالم رو صندلی.. کتابام هر کدومم یه طرف...اتوی لباسم که همیشه گوشه اتاقه برای مواقع ضروری.. اصلا گیامتیه واسه خودشقلب

قول قول قول... فردا تمیزش می کنم.. امروز حال ندارم...

 

  • سیندی جونم کامنتت رو خوندما... فقط اصلا حال نوشتن نداشتم.. جوابش رو به زودی برات می نویسم..
نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط بسامه نظرات () |

ما معمولا برنج رو تو گونی های خیلی بزرگ می خریم.. همیشه هم به اندازه مصرف یه سالمون می خریم و هر سری یه گونی رو خالی می کنیم تو یه سطل بزرگ و کم کم از اون استفاده می کنیم... امروز وقتی داشتم برنج برمی داشتم دیدم تو ظرف برنج چندتا پروانه هست.. با خودم گفتم: باید به بابا بگم لای اینا قرص برنج بزاره پروانه نزنه.. ولی باید مواظب باشیم که کسی نخوره...

یهو انگار تکون خوردم.. اسم قرص برنج که اومد به ذهنم یاد گذشته ها افتادم... همین پارسال.. شاید همین موقع ها بود شاید پاییز.. اون زمانی که هفته به هفته افسرده می شدم و به تنها چیزی که فکر می کردم قرص برنج بود... همه اش فکر می کردم همه زندگیم شده یه دونه قرص و باید فقط بندازمش بالا و خلاص..

و الان اصلا یادم نمیاد اخرین باری که بهش فکر کردم کی بود... نمی گم مشکلات نداریم.. نمی گم همه چی بهشت شده ولی احساس خوشبختی می کنم.. همین که یادم نمیاد اخرین بار کی افسرده شدم همین گوشه ای از افسردگی منه... همین که به ادم های کوته بین نگام می کنم و براشون تاسف می خورم همین خوشبختیه..

اینکه انگیزه ای دارم.. انگیزه والا.. انگیزه برای پیشرفتم.. انگیزه برای اینده ام حالا شاید از نظر بقیه مزخرف و بی خود و دور از دسترس.. ولی دوستش دارم.. 

این روزها رو دوست دارم.. سقفی بالای سر دارم.. خانواده ای مهربان.. تنی سالم.. فکری ازاد.. لبی خندان.. پولی در جیب و دوستانی بهتر از اب روان..

چه اهمیت دارد اگر می رویند قارچ های غربت...

گوش شیطون هم کر... افسردگی فرت...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢۸ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

بله بله... یه سوژه پیدا کردم نابببببببب... انگ سبزی پاک کردن... پاشید ابکش چاقونو بردارید بیارید که می خوام برم یه وانت سبزی بخرم... 

تا من برگردم این پست رو بخونید بعد هم برید ادامه مطلب.. 

لینک درست شد..


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢۱ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

من کلا ادمی هستم که زیادی نقب می زنم به گذشته..همیشه هم یه چیزی پیدا می کنم که با ان روحم رو خراش بدهم یا لااقل اهی بکشم.. امروز فکر کردم پارسال همین موقع چه کاری می کردم که الان نمی کنم؟... طبق معمول پیدا کردم..

پارسال من هر روز پولی که ب دست می اوردم رو یادداشت می کردم.. شاید بچه هایی که وبلاگ گیس گلابتون رو می خونن بدونن از چی دارم حرف می زنم.. راههای جذب پول و ثروت..

دوست جان یادش هست.. یکی از بچه های وبلاگی.. که چطوری قران به قران پولی که به دست می اوردیم رو به هم گزارش می کردیم..

امروز بابا سی تومن بهم پول داد...

امروز با اخوی رفتیم لپ تاپ خریدیم..

باورت میشه؟ امروز ته جیب مانتوم سه تومن پیدا کردم..

امروز مامان برام شلوار خرید.

و

و

و

یه مدت بعد گذاشتمش کنار.. تا الان.. امشب یه طوری شدم.. رفتم و دفترچه رو کشیدم بیرون. صفحه به صفحه.. مقدار و تاریخ پول... از کی دریافت کردم.. اخی..

از فردا دوباره شروع می کنم به یادداشت کردن.. یه چیزایی هست ارزشش رو داره.. فقط به خاطر دل خودت.. 

 

  • اصولا پشه حیوانیست خر... نه به خاطر اینکه نیش می زنه.. به خاطر اینکه نمی دونه کجا رو باید نیش بزنه.. اخه کف پا هم شد جا؟
نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٢ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

یهو به سرم زد یه بازی وبلاگی راه بندازم...

یاد چی می افتی؟

 

وقتی اسم منو می شنوی یاد چی می افتی؟ اولین چیزی که میاد به نظرت چیه؟ احساست رو بگو...

 

دوست دارم واقعا اون چیزی که به نظرتون میاد رو بگید.. می دونید جنبه بالایی دارم اصلنم ناراحت نمی شمنیشخند

 

 

  • از بقیه دعوت به عمل می اید...ماچبغل
نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱۱ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

گاهی فکر های عجیب غریب به سرم می زنه...

مثلا وقتی می رم تو عالم رویا و خودم رو در سن شصت سالگی و مادربزرگ فرض می کنم (البته اگر همت کنم و از این زندگی نباتی گونه دربیامنیشخند دخترمم عین من باشه که دیگه واویلا.. مادربزرگ شدن موند واسه صد سالگی).. دوست دارم از اون مادربزرگهای شیک روزگار باشم که شلوار جین می پوشه و لاک قرمز می زنه و موهاشو زیتونی می کنه.. شسوار و صندل حصیری و تو زمستونا بوت تا زانو... رژم ترک نمیشه.. بعضی وقتا فکر می کنم نوه هام ازم خوششون میاد؟ وقتی قایمکی پول می زارم تو جیبشون می گم برو به حساب من کافی شاپ... یا مثلا وقتی نوه پسری با دوست دخترش رفته بیرون من به دخترم می گم پیش منهزبان یا وقتی دخترم و دخترش باهم دعواشون میشه نوه ام قهر می کنه میاد خونه ما و گله می کنه...قلب واییییییییییییییی نگین... دلم یه جوری شد.. کلا دوست دارم از این پیرزنهای شوخ و شنگ و مست و ملنگ باشم که پایه همه چی هستن.. ایول..

البته که خانم والده ما پایه همه چی هست ولی متاسفانه برای غریبه ها.. یعنی کافیه نوه های برادرش بیان اینجا پاشه باهاشون برقصه ولی متاسفانه برای من حوصله نداره... تزش هم اینه که اونا مهمونن... نمیشه که با مهمونا بد رفتار کرد... دلم گاهی برای خودم غصه مند میشه..

نه جدی فکر کنین نوه های بسامه بیان اینجا پست بزارن.. صد در صد که من اجازه نخواهم داد بهم بگن ماردبزرگ.. اصلا به این کلمه حساسیت دارم.. حالا شاید مامان جون.. یا اصلا اسم خودم... مگه اسم خودم چه ایرادی داره؟ مگه اسم رو برای این نزاشتن که صدا بزاریم؟ دیگه چه احتیاج به این القاب.. خیلی راحت بگن بسامه جون.. وای.. الهی قربونشون برم..بغل

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٩ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

چند روزه همه اش می خوام این پست رو بنویسم ولی خوب.. امان از زندگی نباتینیشخند.. هنوزم که هنوزه دست از سرم برنداشته.. عادت کردم خوب... چیکار کنم؟..

راستشو بخواین من یه چیزی رو نمی فهمم... یه چند وقتیه خیلی فکر منو به خودم مشغول کرده.. حالا دیشب که مت اینا خونه ما بودن مطرح کردم.. مت به شدت مخالفت کرد ولی شوهرش گفت راس می گم.. یه خرده فرهنگ یه خرده هم مدل خانواده بسامه ای ها اینه..

من دقیقا نمی فهمم چرا وقتی من می خوام یه کاری بکنم همه مخالفت می کنن ولی وقتی خودشون دقیقا بخوان همون کار رو بکنن هیچ کس مخالفت نمی کنه.. یا اجازه دخالت و مخالفت نمی دن.. حالا سر هر چیزی هستا..  واقعا نمی دونم چر وقتی می گم می خوام یه کاری بکنم همه مخالفت می کنن... به شدت تازگی ها حساسیت پیدا کردم و تا کسی حرفی می زنه دقیقا برعکسش رو انجام می دم..  یعنی تا یکی می گه ماست سفیده من مطمئن میشم که ماست سیاهه.. بالاخره اون حتما رو قصد و غرضی می گه ماست سفیده.. همینجوری که نیست.. گاهی ضربه می خورم ولی بیشتر اوقات به این نتیجه می رسم که کار درستی انجام دادم..

اصلا بحث اینجاست که تازگی ها هیچ کسی خوبی کس دیگه رو نمی خواد.. پیشرفتش رو نمی خواد.. همه به دنبال اینن هم دیگه رو له کنن.. این خیلی سخته.. برای کسایی مثل ما که به دنبال خوبی کردن به دیگرانیم خیلی سخته..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۸ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

به به مبارکه.. مبارکه.. عید اومده.. بهار شده..نیشخند.. خوب بهار شده دیگه.. از دیروز دیگه از اون گرمای وحشتناک خبری نیست.. نسیم بس ملایم و خنکی می وزه که مغایر با ماه مرداده... انقدر هوا خوبه.. انقدر هوا ملسه که نگووووووووووو.... هوای تبریز الان شد هوای تبریز.. چی بود اون جند روز جهنمی..

خوببببببب... چی بگیم؟ چی نگیم؟ خوب اولش بگیم از کسری خواب بندهخنده خوب چیکار کنم؟ من خیلی کم خوابم.. با اینکه زود خوابم میبره ولی عمیق نمی خوام همین باعث میشه از خواب سیر نشم.. اصلا خواب و سالاد الویه و المانی نازنین سیری ناپذیر هستنقلب دست خودشون هم نیست.. خیلی جیگرن.... جیگررررررررررر...

کلاه قرمزی رو هم چند وقته می خوام ببینم قسمت نمیشه.. حالا تیکه هاشو می زارن تو فیس می رم می بینم... دلم برای جیگر و اقای همساده تنگ شده..

الانم چیتان پیتان کردیم نشستیم که مهمون بیاد بریم بشینیم تو پذیرایی... هعییییی.. دیروز یه بلوز مدل حجابی دیدم.. یعنی استین بلند و مناسب برای وقتایی که نامحرم میاد خونه .. یه روسری روش خیلی مناسب بود.. با روح و روانم بازی کرد اصلا.. متاسفان پول نداشتم برم بخرم.. ایشالا پول این ترم رو بهم بدن می رم می خرمش... چون خوب به هر حال این لباسا لازم میشه تو خونه.. مخصوصا خونه ما که خیلی اهمیت می دن به حجاب..چندتا سارافن و بلوز دارما ولی قدیمی شدن.. ای کاش پولشو داشتم می خریددم امروز می پوشیدم..حیف شد..

اوفففف.. چقدر بادی اومد الان.. روانم کش اومد.. چقدر هوای اینجا رو دوست دارم..ماچ

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٧ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط بسامه نظرات () |

Design By : nightSelect.com