رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم

وای سلامتی چقدررررررر خوبه.. چقدر خوبهههههههه...قلب.. اصلا از امروز صبح که می تونم دوتا چایی تو ماگ سفید بزرگ تازه ام بخورم اصلا زندگی رو یه جور دیگه خوب و ناز می بینم.. الان تنها چیزی که اعصاب برام نزاشته موهای زشت زائد صورتمه و البته نواحی اصلی.. من تا حد زیادی با موی پام مشکلی نداشتم اما امان از زیر بغل.. اصل خار چشم منه... حالا فردا بعدازظهر هم مهمونی دعوتم خونه یکی از بچه های کلاس المانی.. اول می خواستم نرم ولی بعد با خودم گفتم چرا مثلا؟ از این تو خونه خودم رو حبس کردن چی گیرم میاد؟ قرار شد شال و کلاه کنیم و بریم.. باشد که خوش بگذرانیم..

حالا امشب قراره بریم تو حموم و اصلاحاتی بکنیم.. یعنی من حاضرم یه میلیون بدم فقط این موی زیر بغل حذف شه.. برای کل بدن ببین چه می کنمنیشخند..

برای صورتم هم ببینم فردا صبح کدوم ارایشگاه می تونم برم ای کاش همین امروز بعد از کلاس زبان المانی نازنین می رفتم.. البته می خواستم برم ها ولی تنبلی کردم.. گفتم بمونه واسه بعد.. خوابم میاد.. 

اهان راستی یه چیزی یادم اومد.. امروز یه المانی اومده بود کلاسموننیشخند بسیار هم خوش تیپ.. شاید پنجاه ساله.. خیلی قشنگ هم حرف می زد من خیلی خوب متوجه می شدم.. اسمشم میشاییل بود بعد تازه بگید نطق ابجی تون باز شده بود یعنی من تو این همه مدت که زبان المانی می رفتم اینهمه یه جا حرف نزده بودم.. کلی از خودم ایده پراکنی کردم.خجالت

بعد کلی با شهریر کرکر خندیدیم که و سوژه گردیم که یارو زن نداره انگار.. مخشو بزنیم منو بگیره.. والا شما راه حل بهتری سراغ دارین؟؟مژه تازه باین موهای زائدم..

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٦ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

یه مرضی هست که شدیدا بهش مبتلا هستم و اون چیه؟ سردی.. بله سردی..

من ادم گرمی هستم.. مزاجم شدیدا گرمه و خیلی زود سردی می کنم.. این چند روزه که اش پختم همه اش اش خوردیم و من از دیشب شدیدا سردی کردم.. این یعنی معده درد شدید همراه با حالت تهوع و سردرد..

صبح هم رفته بودم بیرون و بعدش کلاس زبان المانی نازنین داشتم که خودم رو به زور تا خونه رسوندم.. یعنی قشنگ حس مرگ داشتم.. حتی ناهار هم نتونستم بخورم فقط می گفتم بزارید من بخوابم.. خانم والده به زور بیدارم کرد که البته با واکنش شدید و عصبی من مواجه شد که داد زدم تو رو خدا ولم کنین می خوام بخوابم... ولی به زور چندتا تیکه مربای بالنگ کرد تو دهنم که بخور.. اقا خوردن همانا و قطع شدن تهوع همانا.. سردردم خیلی بهتر شد.. بلند شدم و نشستم و چندتا تیکه دیگه خوردم.. بدبختی اینجاست که دلیل زود سردی کردن من اینه که من گرمی زیاد نمی خورم..

اگه اینجوری هستین یعنی زود سردی می کنین چاره اش چای نبات.. خرما.. مربا (ترجیحا قیصی یا بالنگ) هست.. متاسفانه من هیچ کدوم رو زیاد نمی خورم..

ولی انگار مجبورم..

واقعا زنده ام کرد..

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٤ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ این پرسیدن داره؟ این پرسیدن داره؟ این پرسیدن داره؟ ببخشید من تا یه مدتی همه اش می رم تو قالب جیگر از بس جیگره.. والا تعطیلات ما که دقیقا به این صورت گذشت.. در چشم به هم زدنی.. عروسی صبا هم برگزار شد و خیلی عالی بود.. یعنی هرچی بگم کم گفتم.. در اخر سر هم احساست زد بالا و  الانم صبا یا در هواپیماست یا رسیده امریکا.. الان من باز اشک تو چشمام جمع شد و بغض کردم..دوشنبه شب پرواز داشت و من به خاطر یه سرماخوردگی مزخرف اشغال بیشعور نتونستم باهاش حرف بزنم.. حالا قول داده اکانت اسکایپ برای خودش درست کنه و مدام از طریق اسکایپ و فیس باهم در تماس باشیم.. دلم خیلی خیلی براش تنگ میشه... خیلی زیاد..

اهان گفتم سرماخوردگی؟ خیلی مزخرفه.. خیلی ها.. خیلی بیشعوره.. پنی سیلین بیشعورتر هم داریم نوش جان می کنیم حالا از کجا اومد؟ بزارین بگم.. این همسایه بالایی مون که یادتون هست؟ اقا این سرما خورد.. بدجوری ها.. یعنی اصلا صدا موت شد.. تصویر پارازیت.. بعد صبحی اومد در خونه ما رو زد گفت من دارم می رم درمانگاه.. حالا درمانگاه کجاست؟ درست اونور خیابون.. بعد باباجان ما جوگیر شد گفت بیا من ببرم.. بعد خانومه خوب تنهایی با بابای من که نمیره من هم باهاشون رفتم.. داروهاشو گرفتیم و اینا.. بعد اومد خونه.. بعد دیدم تنهاست بچه هاش نیستن براش سوپ درست کردم بردم.. اقا این خانم والده ما جو گیر شد.. گفت براش اش هم بپز.. گفتم خانم والده من اش هام اصلا قشنگ از اب درنمیاد.. اصلا من غذای ابکی نمی تونم بپزم بد میشه.. هی گیر که بپز.. دیگه با هزارتا سلام و صلوات و اینا پختیم.. حالا فکر نکنین منم اونوسط دختر خوبه بودم ها... نهههههه.. هزارتا غرررر و سرکوفت که من سرما می خورم می گین می خواستی مواظب باشی.. پاشو برای خودت اش بپز الان مریضی همسایه که یه عالمه بچه داره رو من باید جمع کنم. چقدر من بدبختم اخه.. چقدر من احمقم.. اقا روز سیزده به در هم در خونه موندیم و همه اش یکی دو ساعت با ماشین زدیم بیرون.. برگشتی مت زنگ زد که داریم میایم خونه تون سوغاتی هاتون رو بیاریم. منم دیدم تو خونه شیرینی نداریم الان اینا بیان خانم والده سکته می زنه که تو خونه هیچییییییییییییی نداشتیم بزاریم جلوشون گفتم مت برا شام بیاین هی نه و نو.. ولی بالاخره قبول کرد.. اقا اینا اومدن خانم والده گیر داد از غذا بکش ببر براش.. گفتم به خدا مریض بشم تقصیر شماست.. اقا ما غذا رو کشیدیم و بردیم و برگشتیم همانا و عطسه و سرفه و گلودرد همانا.. یعنی تولد حسین هم که بود نتونستم اصلا موبایل دستم بگیرم یه اس تبریک براش بفرستم.. انقدر حالم بد بود.. بعد شنبه حالم بهتر بود رفتم سرکلاس و برگشتنی باز حالم بد شد.. دیگه به زور بخور سرپا شدم.. ولی از یکشنبه انقدر حالم بد شد که نگید...

این وسط لج هم کرده بودم هی خانم والده می گفت برو دکتر می گفتم نمیرم که نمیرم.. می خواد بمیرم اصلا.. (بابا چند روزه رفته مسافرت) دیگه زنگ زد به مت که بیا بسامه رو ببر دکتر.. مت اومد منم همونطور لج که نمیام.. بالاخره رفتم و یه عالمه پول خرج دوا و دکتر.. پنی سیلین بیشعور نوش جان کردیم که الان تنها مشکلی که دارم ابریزش شدید بینی و چشمه.. (قابل توجه حضار محترم هست که من چقدر از ابریزش بینی بدم میاد/)..

ببخشید بچه ها که انقدر غرنامه شد ولی احتیاج داشتم.. همه تون رو خیلی دوست دارم.. بازم میام..

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱۸ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

سال 94 شروع شد..

با مهربانی دم صبح بابا..

(باباها خیلی خوبنقلب)

سال من نکوست...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط بسامه نظرات () |

سالها و روزها دارن از پی هم رد میشن.. چقدر روزگاری سال 94 به نظرم دور بود و الان کمتر از یک ساعت و نیم باهاش فاصله دارم.. سالی که گذشت خوب بود.. از خیلی جهات.. از خیلی جهات هم خوب نبود.. مخصوصا این ماه اخر که واقعا از دماغم اومد.. هرچی شد بگذریم..

سال که میاد قراره یک سال خوب باشه.. از همین الان دارم حسش می کنم.. یه سال خوب و پر نور.. پر از حس های خوب و عالی.. این سال برای من یه وایژگی بارز داره.. چه ویژگی؟ الان بهتون می گم.. در این سال من قراره سی ساله بشم... بله درسته.. در همین سال.. و سی سالگی و سی سالگی.. حالا بگذریم..

از تصمیمهای این سالم می گم براتون که تصمیمات درجه یک و دو و سه ای گرفته شده.. از تمام کردن دانشگاه بگیر تا اقدامات اولیه برای المان یا حداقل ترکیه برادر. کارهای خوب اخلاقهای بهتر.. اتفاقات خوشایندتر.. خنده بیشتر.. شادی عمیقتر و........

سالی که قراره بیاد سال عالی خواهد بود.. خدا بخواد خونه مون تموم میشه و اسباب کشی می کنیم با کلی ایده عالی و فکر خوب و روشنی و زیبایی و تازگی..

از خدا می خوام تو این سال جدید ناامیدم نکنه.. از خدا می خوام یکی از اون معجزات خوشگلش رو در اون موردی که تو دلم هست بهم نشون بده.. از خدا می خوام خدایی کنه برام..

همه تون رو خیلی دوست دارم.. فعلا..

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط بسامه نظرات () |

به قول بچه ها گفتنی نوشتنم نمیاد..

این هفته سراسر تعطیل هستم.. تو خونه نشستم و تقریبا اعصابم خرده.. برای عید یه پاپاسی نخریدم.. کفش ندارم. کیف ندارم. مانتو اصلا.. شلوار رو یه کاریش می کنم.. تازه تازه یه خبر نو دارم.. دوستم صبا داره ازدواج می کنه روز 10 فروردین عروسیشه و همینطور گودبای پارتیش.. داره میره امریکا... ایا لازمه بگم 90% اعصاب خرد من به این خاطره؟ عایا لازمه بگم در این بحران بی پولی که گریبان منو گرفته و من هیچ لباسی ندارم؟ عایا لازمه بگم ملت چه شانسی دارن؟

چهارشنبه و پنج شنبه رو رفته بودیم ترکیه ارزروم.. خیلی خوش گذشت و من اولین ازادی غیریواشکی خودم رو تجربه کردم{#emotions_dlg.e28}.. فوق العاده هم خوش گذشت.. پر از خنده و شادی  (البته خرید نکردم) عایا لازمه بگم هرچی زده بودم پرید؟ ادم حسودی نیستم ولی خوب.. اینجور چیزا یه خرده رو اعصابم میره.. چرا برای همه هست برای من نیست؟

هیچی دیگه.. حالا سر اون من به بابا می گم یه خرده بهم پول بده برم یه پیراهنی چیزی بخرم بابا هم بازیش گرفته .. هی می دم می دم راه می ندازه.. چیکار کنم؟ حالا کفش رو می تونم یه کاری بکنم ولی واقعا پیراهن رو می خوام.. یه پیراهن ساده خوشگل نارنجی هم دیدم.. با خودم گفتم برم بخرم.. رفتم دیدم می گه 250 تومن.. واقعا نمی خواستم اونهمه خرج کنم..خیلی دلم سوخت.. یه ممنون گفتم از اونجا اومدم بیرون.. اعصابم خفن خراب شده حالا این وسط به پرخوری هم افتادم.. یعنی قراره من در روز 10 فروردین تبدیل به یه بشکه بشم و همه هم تند تند بگن چقدر چاق شدی چقدر چاق شدی من بیشتر اعصابم خرد شه.. وقتی هم که چیزی نمی خورم اعصابم بیشتر خرد می شه و معده اذیت می کنه..

سبزه هم داریم سبز می کنیم.. اونم تازه ریشه زده و با این انرژی های مثبتی هم که من در فضای خونه می پراکنم فکر کنم واقعا تبدیل به گندمزار طلایی بشه..

فردا هم قراره مت اینا بیان خونه مون شام.. چقدر جو گیری بده. چقدر جوگیری بده..

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٥ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

یکی از مهمترین چیزهایی که باید در مورد من بدونید اینه که من ادمی هستم بسیار بد مریض.. خیلی ها... خیلی.اصلا مریض که میشم دیگه تموم شد.. از سردرد بگیر تا نک و ناله.. ابریزش بینی رو گفته بود بهتون؟ دیگه اخرشه.. دماغم کنده شد به خدا.. اصلا هم حال ندارم یکی بهم بگه اشکالی نداره مریضیه دیگه.. اعصابم بد بهم می ریزه.. بزرگترین شانسی هم که تا الان اوردم این بود که کلاسم کنسل شد و من از عصر شنبه تا به الان و انشالله تا بعدازظهر چهارشنبه میهمان خانه گرم و نرم خودم خواهم بود.. 

حالا فکر کنید در ادامه بدمریضی من نزدیکهای اذان صبح از خواب بیدار می شم و دیگه هیچ جوره خوابم نمی بره... تا اذان رو بگن و تموم بشه یه خرده غلت بخورم و بعد بخوابم تا ساعت8..

متاسفانه یه چیز بدتر هم هست که این سرماخوردگی خر به اولین جایی که حمله می کنه تارهای صوتیمه.. یعنی صدا از همان لحظات اولیه میشه صدای کلاغ و تا برگرده به صورت اصلیش دست کم یه ده روزی طول میکشه.. هیچی دیگه.. همینمون مونده که سر عید صدای کلاغ هم بدیم..

نزدیکه عیده ولی کسی باورش میشه من اصلا حس عید ندارم؟ اصلا انگار نه انگار که داره عیدی میشه.. حالا جالبش اینه که که احساس اشتیاق بچگی هم یادم نمیاد.. یعنی همه اش فکر می کنم از همون بچگی انقدر بی ذوق و قریحه بودم.. واقعا بودم؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٢ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط بسامه نظرات () |

خوب اولش شروع کنم که جمعه رفته بودیم مجلس ختم یکی از فامیلها که هیچ نسبتی باهامون ندارن.. حالا چرا رفته بودیم؟ چون عروس متوفی برای عروسی پسرش ما رو دعوت کرده بود.. ما هم پاشدیم رفتیم...  الان من فقط دارم حسرت اون حلواهارو می خورم که چرا بیشتر برنداشتم.. حالا دوتا برمی داشتیم.. اسمون که به زمین نمی اومد که.. شدیدا حلوا دوست دارم..هرچند زیاد نمی خورم..

حالا جالبشو بگم که مراسم صبح بود.. از 10 و نیم تا 12 و نیم و عین دو ساعت رو نشستیم (هر دو از کارهای عجیب تبریزیها..) و بعدش با مت تصمیم گرفتیم بریم تلفن بخریم برای خونه چون تلفنمون بسی خراب شده بود.. نه کالرش خوب کار می کرد نه شماره می گرفت.. اصلی باهاش باید کشتی می گرفتی تا یه صفر بگیره.. صبح موقع رفتن هوا بسی سرد بود.. انقدر که من یه مانتو مشکی پوشیدم از روش پالتوم باز داشتم تیک تیک می لرزیدم.. رفتیم مسجد و موقع بیرون اومدن دیدیم بلههههههه افتاب عالتماب اومده بیرون و طبق رسم هوای تبریز هوا به شدت گرمه.. انقدر که من پالتوم رو دراوردم و پنجره های ماشین رو تا ته کشیدیم پایین باز داشتم از گرما می پختم... اقا رفتیم تلفن بخریم من پالتوم رو گذاشتم ماشین مت و رفتیم.. برگشتنی گفتم دیگه وقت ناهاره شما نمی خواد منو برسونید اون سر شهر.. من سوار اتوبوس می شم و مستقیم می رم خونه..رفتیم خونه همانا و از شبش عطسه و سرفه همانا.. الانم که ابریزش بینی داره منو می کشه..

اصلا از ابریزش بینی متنفرم.. با بخور اکالیپتوس و اینا تونستم کمی جلوشو بگیرم ولی امان از عطسه های وحشتناک... حالا زیادم بد نیستما..

صبحی هم بابا رفت سبزی خرید اومد گفت پاشو برای خودت اش بپز.. ظلمی از این بالاتر؟ من مریض.. من بیمار .. من ناخوش.. من طفلونکی باید بلند شم برای خودم اش بپزم عایا؟ کسی نباید باشه برای من اش بپزه؟ هیچی دیگه.. 

کمی پول به دستمون رسید که زرتی هم از دستمون رفت.. من موندم این کائنات پس چه غلطی داره می کنه؟ من نباید پول به دستم برسه عایا؟

از قرص خوردن متنفرم.. سرما خوردگی اینجور چیزا حالیشه؟

دلم یه دامن گل گلی می خواد...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

Design By : nightSelect.com