بله بله بله... پس از 4-5 روز هوای ابری و بارونی و گاهی رعد و برقی امروز چشممون به جمال افتاب خانم روشن شد... هوا انقدر عالی و ملسه که خدا می دونه..یه جادوی واقعی.. ممنون هوای خوب تبریز...

الان من بسامه خانم هستم.. با صورت تمیزقلب با بخاری خاموش و پرده های یک سو همراه با افتاب خانم کمجون ولی زیبای پاییزی در معیت شمابغل

ترشی می خوایم بزاریم.. شور و بادمجون.. خیارشور هم که خیلی وقته یه دبه اش رو تموم کردیمخوشمزه برای اولین بار تو عمرم خیارشور گذاشتم و عالی دراومد.. اصلا فکر نمی کردم انقدر تو دستم عالی دربیاد.. ممنون دستای قشنگ و مهربونمقلب..

امروز یه چندتا چیز تو کمدم داشتم که بخشیدم... چقدر بخشش خوبه.. ای کاش بیشتر داشتم که ببخشم..

یه دقیقه اومدم سر بزنم و برم.. کلی کار هست... ممنون خدا..چشمک


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۳٠ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : بسامه | نظرات ()

بعضی ها هستن.. تا اخر عمرم جای خالیشون تو زندگیم حس می شه.. یعنی ادمهایی که دیدمشون.. ولی تو زندگی من نیستن.. به هر نحوی..

امروز داشتم به بچه ها self-pity درس می دادم.. بهشون گفتم تا حالا دلتون برای خودتون سوخته؟ یکی شون گفته خانم دل سوخته چیه؟ من گاهی وقتا میشه برای خودم ضجه می زنم.. 

دیدم راس می گه... منم گاهی شده نشستم برای مظلومیت خودم گوله گوله اشک ریختم.. اینکه از چه ادمهایی به واسطه چه چیزهایی دورم.. ولی خوب.. اینم سرنوشت منه.. نمی تونم که خودم رو بکشم.. تا اونجایی که بتونم تغییرش می دم بقیه اش رو دیگه بی خیال..

شنبه روز خیلی خوبی بود.. با کمانگیر عزیزم یه بعدازظهر خیلی عالی رو تجربه کردم.. از اونهایی که دوست دارم تکرار بشن هی تکرار بشن.. بازم تکرار بشن..

شنبه هم به یه مهمونی دندونی دعوت شدمقلب بوسیار دلم برای مهمونی تنگ شده بود.. ایشالا تیپ خواهیم زد..

دلم برای خیلی ها تو زندگیم بودن تنگ شده.. نمی دونم اینجا رو می خونن یا نه.. ممول.. سیندی.. کیانا.. حسین.. شادی..سارا.. کجایید شماها.. نمی گید دل این کلاغ پیر براتون تنگ میشه؟؟


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢٧ | ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : بسامه | نظرات ()

طودی و سیندی از پدرهاشون نوشتن منم دلم نیومد اینو ننویسم...

بابا جان ما یه مدتی بدجوری کمرش گرفته بود.. یعنی گرفته بودا..دلیلشم این بود که ایشون با دوستانشون رفتند سونا.. انجا جو سونا بدجوری ایشون گرفته (از اونایی که می گن سگ بگیره ولی این نگیره) بعد از اتاق بخار اومده بیرون و شیرجه زده تو استخر اب یخخخخخخ.. بعد هم گفته اون اتاق کجاست؟ گفتند اتاق ماساژه دوست داری برو.. رفته خوابیده طرف هم خاکشو تکونده.. اومده خونه چطوری.. اصلا فرداش گفت من دیگه نمی تونم بلند شم.. رفت دکتر دکتر هم گفته بوده که باید کمرت رو گرم نگه داری... بابا جان هم شبها یه عدد پارچه رو می نداخت رو بخاری گرم که میشد می کشید رو خودش و لحاف هم روش می خوابید.. اون روز از خواب بیدار شدم دیدم بخاریم خاموشه.. خواب الود رفتم اتاق خانم والده و بابا که می خوابن دیدم بله مال اونام خاموشه.. برگشتم به خانم والده می گم بیا.. ادابازی هاشون شروع شد. هنوز هیچی نشده بازم گازو قطع کردن (پیرو زمستانهای پیش که نمی دونم یادتون میاد یا نه که مدیریت مجتمع هر بار بنا به بهانه هایی مدام گاز رو قطع می کردن یه بار می گفتن بدهی داریم..یه بار می گفتن تفکیک می کنیم)

یهو بابا گفت نه من خاموش کردم.. بابا جان هوای اتاق گرمه.. می خواید چیکار بخاری روشن بود..

من:خنثی

بازم من:

خانم والده:

اداره گاز: 

اب و هوای اون روز تبریز: 

و من دریافتم که هنوز سایه پدر بالا سرمه..

خوب بابا جان گرمته اون پارچه رو رو کمرت ننداز که گرمت بشه بخاری ها رو خاموش کنی... الان یه بسامه فین فینو در خدمت شماست


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢٠ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : بسامه | نظرات ()

یکی از زیباترین ارزوهای کودکی من این بود که تو گروه کما.ندوهای نیروی انتظامی باشم.. اونم تک تیراندازشون.. با لباسها سراسر مشکی.. نقابی که فقط چشمام بیرون باشه.. با یه دونه از اون بیسیمهایی که به گوشم وصل است..

قلب

خیلی هیجانداره.. مگه نه؟


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱٥ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : بسامه | نظرات ()

امروز رفتم بیست تومن پول بی زبون رو خرج کردم و لوازم پیتزا خریدم ولی کلا خراب کردم.. اصلا پیتزای درست و حسابی نشد.. دلم انقدر می سوزه بابت اون پول.. حالا با ذوق و شوق رفتم خریدما... کلا هم به خودم دلداری دادم که خراب هم شد شد مگه تاحالا چندبار پیتزا درست کردم ولی باز از مغزم بیرون نمیره...

من دیگه پیتزا درست نمی کنمگریه

امروز هوا فوق العاده ابریه و از صبح داره بارون می باره.. عین دیوونه ها پریده اتاقم رو کشیدم..(خودازاری) دست خودم نیست.. انگار دوستدارم خودمو یه خرده عذاب بدم... الان بلند شدم پرده رو کشیدم..

راستی امروز صاحب یه سوئیشرت شدم.. مت بهم داد از ترکیه اوردهقلب به به.. چه خوب.. البته فکر می کنم اون بیست تومن رو خرج سوئیشرت کردم.. هان؟ اینجوری بهتر نیست؟ وای من از این به بعد فقط برای خودم خرج می کنم.. وای.. چقدر کار دارم..


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱۱ | ٥:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : بسامه | نظرات ()

امروز یکی از دخترها برام تعریف کرد که رفته سر کلاس کنکور و معلم فیزیکشون نیومده.. خیلی راحت نیومده.. این بیچاره هم بابت یه مسیر کوتاه 5 تومن پول اژانس داده و بدو بدو رفته که دیده خیلی راحت طرف نیومده.. حالا بخش حرص برانگیز قضیه این است که یارو از این نخاله هایی هست که دو دقیقه دیر بروی سرکلاسش راهت نمی ده.. بخش حرص درارتر قضیه هم این است که از این معلم نماهایی است که به خودش اجازه می دهد به خاطر هیکل و یه خرده با جذبه بودن به هر کس ولو دختر نازپرورده مردم بگوید الدنگ...

من کلا معلم راحتی هستم با بچه ها.. یعنی اصولا فکر می کنم این چیزها که طرف امد یا نیامد یا دیر امد به من هیچ ربطی ندارد.. در مورد ادم بزرگها مخصوصا انهایی که همسر و بچه دارن که شده حتی کمکشون هم می کنم.. به نظرم زندگی خیلی بیشتر از یک کلاس زبان کوفتی است .. البته این راحتی تا انجایی است که طرف من را خر فرض نکند که واقعا عصبانی می شوم..

برگشتم بهش گفتم وقتی به دختره گفت الدنگ دختره چیکار کرد؟ گفت هیچی.. خندید..

ناراحت شدم..چرا باید در مقابل یک فحش انقدر راحت بخندیم.. با خودم فکر کردم کاش انقدر جرات داشتیم که بایستیم و بگوییم شما اشتباه می کنید منو اینجوری صدا می کنین.. 

گاهی فکر می کنم اگر یک روزی یکی ولو معلم بچه ام.. بچه ام رو اینجوری صدا بزنه چیکار می کنم؟ مطمئنا ناراحت می شم.. مطمئنا واکنش نشون می دم.. ولی متاسفانه خانواده خودم هیچگاه در چنین مواقعی طرف من رو نگرفتن.. متاسفانه همیشه چوب معلم برای ما گل بوده.. یکی هم نبود اون زمان بگه چوب معلم گل بود دیگه درد نداشت...


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٩ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : بسامه | نظرات ()

سن ادم که بالا میره خواهی نخواهی یه چیزایی عوض میشه. بیشتر تو لاک خودش میره.. بیشتر از جامعه کناره می گیره.. یه جورایی فاصله اش رو بیشتر می کنه..  نمی دونم چرا دارم اینا رو الان می نویسم.. ولی خوب از اونجایی که به خودم قول دادم درباره چیزی مقاومت نکنم می نویسم.. وگرنه یه حس عجیب سردرگمی باهام هست..

همیشه حال به سیندی غبطه خورده ام که یه ادم چطور می تونه این همه انرژی برای اینهمه ادم داشته باشه.. حالا دوستی های مجازی به کنار دوستی های حقیقی اش که من دیگه وسطا قاطی کرده بودم چی به چیه.. یعنی مثلا اگه می گفت "فلانی" من می موندم کدوم رو می گه.. 

هیچ وقت روابط اجتماعی خیلی زیاد و پیچیده ای نداشتم.. یه همکلاسی برام همیشه همکلاسی بوده و یه همکار همیشه همکار.. هیچ وقت هم خواهان روابط پیچیده نبودم.. الانم که دیگه بدتر.. سعی می کنم با همانهایی هم که هست یه جورایی کمرنگ کنم.. البته نه با همه.. ولی خوب.. اصولا اجازه می دم هر کسی خواست بره تو لاک تنهایی خودش.. بعضی ها رو هم که از بیخ و بن خط زدم.. دیگه حتی سراغشون هم نمی رم هیچ هر نو تماسی ازشون هم ریجکت میشه..

خودم نمی دونم چرا ولی یه چیزایی برام دارن اهمیتشون رو از دست می دن.. سختن برام... 

خدا خودش کمکم کنه..


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٤ | ٦:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : بسامه | نظرات ()

تازگی ها یه حالت خیلی عجیبی بهم دسته داده در حد لالیگا.. یعنی تا به حال بهش دچار نشده بودم یا اگه دچارش شده بودم خیلی سطحی و موقت بود که زود از بین رفته ولی این حس الان من بسی ریشه داره که ولم نمی کنه...

علاقه شدیدی پیدا کردم که چیزهای بی خود و بی مصرف رو دور بندازم.. یعنی عاشق این شدم که مثلا کمدم رو باز کنم و هر چیزی که مصرف نداشته باشه یا از مصرفش خیلی وقت گذشته باشه رو بندازم دور.. اصلا علاقه شدیدی به دور ریختن پیدا کردم.در همین راستا چند وقته پیش کل کتابخونه رو ریختم پایین رو کتابها رو مرتب کردم.. جزوه ها رو طبقه بندی کردم.. نت ها رو دسته بندی کردم.. کتابهای قرضی از دوستام رو جدا کردم که سر فرصت ببرم بهشون بدم.. کاغذهای بی مصرف و با مصرف رو جدا کردم.. فکر می کردم حس تموم میشه ولی خوب.. نمیشه..

شدیدا میل به انجام کارایی دارم که تا حالا انجام ندادم..لباسهایی بپوشم که تاحالا نپوشیدم.. حرفاهایی بزنم که تا حالا نزدم.. شاید تمام کارهایی که یه زمانی ارزوشون رو داشتم.. حس ریسک پذیری و خطر کردن در من حداقل 10 برابر شده..و همینه اینا شاید در حد فاصل کمتر از یه هفته اتفاق افتاده.. دیگه کمتر می ترسم.. قبلا اضطراب عجیبی در مواجهه با کارهایی که نکرده بودم داشتم ولی الان همه شون کم کم دارن دروجودم حل میشن..

یه حس دیگه بهم می گه دیگه دارم از اون زندگی نباتی درمیامنیشخند دیگه کم کم داره بدنم شکوفه می زنه و حس زندگی درش جریان پیدا کرده.. این حالتم رو دوست دارم.. خیلی دوست دارم..

یه چیزی هم هست.. سعی می کنم مقاومت درونی خودم رو کمتر بکنم.. مقاومت درونی در برابر خرید.. خوردن.. انجام کارهام.. هر چیزی.. اینجوری هم راحتترم.. هم اعصابم راحته و هم اینکه اذیت نمی شم..

پاییزم اومده.. فصل من.. فصل همه.. فصل خوبی..

سلام پاییز..


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : بسامه | نظرات ()