رقص تانگو روی فرش قرمز

تنها با تو می رقصم

گاهی فکر های عجیب غریب به سرم می زنه...

مثلا وقتی می رم تو عالم رویا و خودم رو در سن شصت سالگی و مادربزرگ فرض می کنم (البته اگر همت کنم و از این زندگی نباتی گونه دربیامنیشخند دخترمم عین من باشه که دیگه واویلا.. مادربزرگ شدن موند واسه صد سالگی).. دوست دارم از اون مادربزرگهای شیک روزگار باشم که شلوار جین می پوشه و لاک قرمز می زنه و موهاشو زیتونی می کنه.. شسوار و صندل حصیری و تو زمستونا بوت تا زانو... رژم ترک نمیشه.. بعضی وقتا فکر می کنم نوه هام ازم خوششون میاد؟ وقتی قایمکی پول می زارم تو جیبشون می گم برو به حساب من کافی شاپ... یا مثلا وقتی نوه پسری با دوست دخترش رفته بیرون من به دخترم می گم پیش منهزبان یا وقتی دخترم و دخترش باهم دعواشون میشه نوه ام قهر می کنه میاد خونه ما و گله می کنه...قلب واییییییییییییییی نگین... دلم یه جوری شد.. کلا دوست دارم از این پیرزنهای شوخ و شنگ و مست و ملنگ باشم که پایه همه چی هستن.. ایول..

البته که خانم والده ما پایه همه چی هست ولی متاسفانه برای غریبه ها.. یعنی کافیه نوه های برادرش بیان اینجا پاشه باهاشون برقصه ولی متاسفانه برای من حوصله نداره... تزش هم اینه که اونا مهمونن... نمیشه که با مهمونا بد رفتار کرد... دلم گاهی برای خودم غصه مند میشه..

نه جدی فکر کنین نوه های بسامه بیان اینجا پست بزارن.. صد در صد که من اجازه نخواهم داد بهم بگن ماردبزرگ.. اصلا به این کلمه حساسیت دارم.. حالا شاید مامان جون.. یا اصلا اسم خودم... مگه اسم خودم چه ایرادی داره؟ مگه اسم رو برای این نزاشتن که صدا بزاریم؟ دیگه چه احتیاج به این القاب.. خیلی راحت بگن بسامه جون.. وای.. الهی قربونشون برم..بغل

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٩ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

چند روزه همه اش می خوام این پست رو بنویسم ولی خوب.. امان از زندگی نباتینیشخند.. هنوزم که هنوزه دست از سرم برنداشته.. عادت کردم خوب... چیکار کنم؟..

راستشو بخواین من یه چیزی رو نمی فهمم... یه چند وقتیه خیلی فکر منو به خودم مشغول کرده.. حالا دیشب که مت اینا خونه ما بودن مطرح کردم.. مت به شدت مخالفت کرد ولی شوهرش گفت راس می گم.. یه خرده فرهنگ یه خرده هم مدل خانواده بسامه ای ها اینه..

من دقیقا نمی فهمم چرا وقتی من می خوام یه کاری بکنم همه مخالفت می کنن ولی وقتی خودشون دقیقا بخوان همون کار رو بکنن هیچ کس مخالفت نمی کنه.. یا اجازه دخالت و مخالفت نمی دن.. حالا سر هر چیزی هستا..  واقعا نمی دونم چر وقتی می گم می خوام یه کاری بکنم همه مخالفت می کنن... به شدت تازگی ها حساسیت پیدا کردم و تا کسی حرفی می زنه دقیقا برعکسش رو انجام می دم..  یعنی تا یکی می گه ماست سفیده من مطمئن میشم که ماست سیاهه.. بالاخره اون حتما رو قصد و غرضی می گه ماست سفیده.. همینجوری که نیست.. گاهی ضربه می خورم ولی بیشتر اوقات به این نتیجه می رسم که کار درستی انجام دادم..

اصلا بحث اینجاست که تازگی ها هیچ کسی خوبی کس دیگه رو نمی خواد.. پیشرفتش رو نمی خواد.. همه به دنبال اینن هم دیگه رو له کنن.. این خیلی سخته.. برای کسایی مثل ما که به دنبال خوبی کردن به دیگرانیم خیلی سخته..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۸ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

به به مبارکه.. مبارکه.. عید اومده.. بهار شده..نیشخند.. خوب بهار شده دیگه.. از دیروز دیگه از اون گرمای وحشتناک خبری نیست.. نسیم بس ملایم و خنکی می وزه که مغایر با ماه مرداده... انقدر هوا خوبه.. انقدر هوا ملسه که نگووووووووووو.... هوای تبریز الان شد هوای تبریز.. چی بود اون جند روز جهنمی..

خوببببببب... چی بگیم؟ چی نگیم؟ خوب اولش بگیم از کسری خواب بندهخنده خوب چیکار کنم؟ من خیلی کم خوابم.. با اینکه زود خوابم میبره ولی عمیق نمی خوام همین باعث میشه از خواب سیر نشم.. اصلا خواب و سالاد الویه و المانی نازنین سیری ناپذیر هستنقلب دست خودشون هم نیست.. خیلی جیگرن.... جیگررررررررررر...

کلاه قرمزی رو هم چند وقته می خوام ببینم قسمت نمیشه.. حالا تیکه هاشو می زارن تو فیس می رم می بینم... دلم برای جیگر و اقای همساده تنگ شده..

الانم چیتان پیتان کردیم نشستیم که مهمون بیاد بریم بشینیم تو پذیرایی... هعییییی.. دیروز یه بلوز مدل حجابی دیدم.. یعنی استین بلند و مناسب برای وقتایی که نامحرم میاد خونه .. یه روسری روش خیلی مناسب بود.. با روح و روانم بازی کرد اصلا.. متاسفان پول نداشتم برم بخرم.. ایشالا پول این ترم رو بهم بدن می رم می خرمش... چون خوب به هر حال این لباسا لازم میشه تو خونه.. مخصوصا خونه ما که خیلی اهمیت می دن به حجاب..چندتا سارافن و بلوز دارما ولی قدیمی شدن.. ای کاش پولشو داشتم می خریددم امروز می پوشیدم..حیف شد..

اوفففف.. چقدر بادی اومد الان.. روانم کش اومد.. چقدر هوای اینجا رو دوست دارم..ماچ

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٧ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط بسامه نظرات () |

خوب الان دقیقا از چی بگم؟

از گرمای بی سابقه اینجا؟ اینکه دو روزه اصلا نمیشه نفس کشید؟.. شبها یه باد خنک هم نمی وزه؟.. از روزهای کشدار؟ واقعا غیرقابل تحمله...

زندگی نباتی من همچنان ادامه داره.. خوردن و خوابیدن.. و گاهی اون وسطا کار... بعدازظهرها سرم به شدت درد می گیره.. یعنی اصلا حالم بد می شه ها.. بی حال و کسل هر دقیقه یه طرف..

فعلا داریم دعا می کنیم هوا یه خرده خنک بشه تا یه خرده از این کسلی دربیام.. این چند وقته انقدر خبری از دوستام نگرفتم که الان خجالت می کشم برم سراغشونزبان یه زنگ بهشون می زنم...

یعنی میشه یه روزی بیاد که من کسری خواب نداشته باشم؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٤ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

اصولا خانم والده هر کوتاهی در امر تربیت ما کرده باشه یه چیز خیلی خیلی بزرگ رو بهمون یاد داد... اونم اینه که از هیچ کس توقع نداشته باشید..

اولا فکر می کردیم چقدر چیز چرتیه.. چرا نباید توقع داشته باشیم؟ من برای فلانی اینهمه کار انجام دادم چرا برای من انجام نداده.. ولی به مرور زمان دیدیم نه.. چقدر این خصلت خوبه.. هرچند گاهی کاری که انجام می دادیم زوری و اجبار بوده ولی همین که از کسی توقع نداشتیم خیلی بخوبه..

یاد گرفتیم عوض اینکه عمرمون رو تلف کنیم و بشینیم و ببینیم تا دیگران در قبال کاری که براشون انجام دادیم چیکار برامون انجام می دن و در صورت اینکه کاری انجام ندادن مدام خودخوری کنیم و کینه به دل بگیریم توقعی نداشته باشیم.. هر کاری که بکنیم برای دل خودمون یا برای رضای خدا باشه..

یاد گرفتیم عوض اینکه روی کمک دیگران حساب ویژه باز کنیم رو عقل و زور بازوی خودمون حساب کنیم.. حالا یکی خواست کمک کنه بسم الله.. خدا امواتش رو بیامرزه..

واقعا متاسفم وقتی بعضی از دوستان رو می بینم که فقط نشستن و دارن گلایه می کنن.. فلانی این کار ور برای من نکرد.. بهمانی اینجوری نکرد.. ما توقع داشتیم.. یعنی چی این حرف؟ من بیست و هشت سالمه.. هنوز خونه بابام هستم.. یه حقوق کاملا اب باریکه دارم.. من یکی خجالت می کشم به بابام بگم بهم پول بده.. یهو که بابام بهم پنجاه هزار تومن پول می ده دوست دارم از خجالت بمیرم که منم به این سال باید بابام بهم پول بده؟ حالا خرج های گنده به کنار ولی اون خرده ریزها رو که نباید ازش پول بگیرم اونوقت یکی به خاطر دوتا کادوی ناقابل حرفهای چرند می زنه.. خوب طفلی چیکار کنه؟ یاد نگرفته که نباید از کسی توقع داشت.. یاد نگرفته که هیچ کسی در قبال دیگری هیچ مسئولیتی نداره... هیچ وقت نباید کاری برای کسی به این خاطر انجام داد که فلان وقت هم اون برای من انجام بده.. دوست دارم این خانم رو که دیدم بگم تو شبهای احیا کلی دعاش کردم.. از خدا براش یه خرده عقل خواستم (یه خرده ها.. زیادی حروم میشه) برای خودمم پول...

واقعا بچه ها.. بیاید یه خرده توقعاتمون رو کم کنیم.. اینجوری هم اعصاب خودمون راحت می شه هم شادتریم.. یاد بگیریم هر کسی اگه کاری انجام داد به خاطر دل خودش بوده اگه کاری انجام نداد خوب دوست نداشته.. کسی رو که نمی شه مجبور به انجام کاری کرد...

اصلا دوست نداشتم این پست رو بنویسم ولی کلا بعضی ها می رن رو اعصابم.. چه چیزهای بچگانه ای دغدغه شونه..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۸ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

دیشب ما مهمونی افطار داشتیم... بگم چند نفر؟ بگم بگم؟؟ سی و چهار نفر.. سه روزه که داریم عین چی کار می کنیم... سفره افطارمون تشکیل شده بود از: سوپ خامه ای.. بیف استراگانف.. پلو.. خورش هویج (بهار سلامنیشخند) و خورشت بامیه... بعلاوه سااد و سبزی خوردن و و مخلفات... بعد اینکه سفره رو جمع کردیم و ظرفا رو شستیم و به مهمونا رسیدیم نوبت فوتبال شدم... کلا دو دسته شده بودن تو خونه:

1- کسایی که فوتبال دوست ندارن و طرفدار ارژانتین بودن..

2- کسایی که فوتبال دوست ندارن و طرفدار المان نازنین جیگر بودنقلب

کل کل ها شروع شد.. بعد فکر کنین المان تا می رفت نزدیک دروازه ارژانتین خیلی ریکلس می گفتیم: اره بابا گل می زنیم.. بیا.. این یکیش..خنده

اون گلی که ارژانتین زد و افساید شد.. سر اون کاسپر پسر بزرگ مت کنار من نشسته بود و با صدای بلند سه بار گفت :گل.. گل..گل..

من کاملا خونسردی خودم رو حفظ کردم ولی وقتی پرچم کمک داور رو دیدم که بالاست انگار دنیا رو بهم دادن.. منم سه بار داد کشیدم: افساید.. افساید.. افساید..

خداییش تنها اون موقع دلم به حالشون سوخت.. خیلی طفلی بودن..

ولی تماشای فوتبال خیلی بده.. من تا اخرش داشتم از اضطراب می مردم..یعنی قلبم تو دهنم بود.. بعد بابا و خانم والده هم تو نشیمن خوابیده بودن یعنی یه طرفم خانم والده بود یه طرفم بابا.. گوتزه گلم که گل زد دستم رو گرفته بودم جلوی دهنم و بپر بپر می کردم.. انقدر خوشحال شدم.. انقدر تو چشمام اشک جمع شد.. مخصوصا انگلا رو دیدم که بلند شد و تیمش رو تشویق کرد.. یعنی ذوق کرده بودما... بعدشم که سیل تبریک و اس ام اس بود که به طرفم سرازیر شد..نیشخند یعنی احساس غرور می کردم.. مت می گفت همون موقع گفتیم الان عروسی بسامه اسخنده.. به هر حال بازی خیلی خوبی بود..

 

 

 

  • اینجا جاش نیست بگم چون دوست ندارم حس خوب این پستم از بین بره ولی واقعا متاسفم برای بعضی از مادرا... واقعــــــــــــــــــا متاسفم... تو یه پست دیگه شرح می دم..
نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۳ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

اره بردیم.. بردیم.. بردیم..نیشخند

البته راستش رو بگم دیگه فوتبال نگاه نمی کنم... هنوز از استرس بازی وقت اضافه قلبم داره می لرزه..

بزارید حالم بهتر بشه با یه پست خوب برمی گردم..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۳ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط بسامه نظرات () |

عنوان نداریم برای همین فعلا اینو گذاشتم عنوان تا یه خرده انرژی مثبت بده...

هوا اینجا بس ناجوانمردانه گرم است.. از ان ناجوانمردانه تر اینه که ما کولر نداریمناراحت حالا یه باد بوزه خیلی خوبه ولی متاسفانه باد نمیاد..

امروز من در امر کار خونه دقیقا یک جنازه بودم.. یعنی شما بگید یک عدد چاقو رو بدون سه ساعت نق و نوق جابه جا کردم؟؟ خوب اشتباه می کنین...

اتوکاری دارم..

باید دوش بگیرم..

برای مهمونی یکشنبه یه خرده خرید کنم..

برای اولین بار در این جام جهانی می خوام بشینم و فوتبال ببینم.. المان نازنینم... کوسه ها قراره این ارژانتینی ها رو تیکه تیکه کنن... بله..قلب..

حالا تو کلاس زبان المانی بسیار بحث فوتبال داغ بود یعنی واقعا اون کلاس زبان المانی ما جز خاک المان محسوب میشهاز خود راضی همه مون هم المانی متعصب و غیرتمند... به قول پونه فوتبالیستها خیلی باشخصیت بودن.. وقتی دیدن برزیلی ها انقدر ناراحتند یکیشون خوشحالی نکرد.. در حالی که کشور ما بود مطمئن باشید لزگی می رقصیدن..

ماه رمضون هم داره می گذره.. با تمام رخوت و بدخلقی هایی که پیدا می کنم....

هعی خدا... المان نازنین من ببره دیگه.. به کی بر می خوره اخه

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٠ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

Design By : nightSelect.com