رقص تانگو روی فرش قرمز

تنها با تو می رقصم

امروز یکی از دخترها برام تعریف کرد که رفته سر کلاس کنکور و معلم فیزیکشون نیومده.. خیلی راحت نیومده.. این بیچاره هم بابت یه مسیر کوتاه 5 تومن پول اژانس داده و بدو بدو رفته که دیده خیلی راحت طرف نیومده.. حالا بخش حرص برانگیز قضیه این است که یارو از این نخاله هایی هست که دو دقیقه دیر بروی سرکلاسش راهت نمی ده.. بخش حرص درارتر قضیه هم این است که از این معلم نماهایی است که به خودش اجازه می دهد به خاطر هیکل و یه خرده با جذبه بودن به هر کس ولو دختر نازپرورده مردم بگوید الدنگ...

من کلا معلم راحتی هستم با بچه ها.. یعنی اصولا فکر می کنم این چیزها که طرف امد یا نیامد یا دیر امد به من هیچ ربطی ندارد.. در مورد ادم بزرگها مخصوصا انهایی که همسر و بچه دارن که شده حتی کمکشون هم می کنم.. به نظرم زندگی خیلی بیشتر از یک کلاس زبان کوفتی است .. البته این راحتی تا انجایی است که طرف من را خر فرض نکند که واقعا عصبانی می شوم..

برگشتم بهش گفتم وقتی به دختره گفت الدنگ دختره چیکار کرد؟ گفت هیچی.. خندید..

ناراحت شدم..چرا باید در مقابل یک فحش انقدر راحت بخندیم.. با خودم فکر کردم کاش انقدر جرات داشتیم که بایستیم و بگوییم شما اشتباه می کنید منو اینجوری صدا می کنین.. 

گاهی فکر می کنم اگر یک روزی یکی ولو معلم بچه ام.. بچه ام رو اینجوری صدا بزنه چیکار می کنم؟ مطمئنا ناراحت می شم.. مطمئنا واکنش نشون می دم.. ولی متاسفانه خانواده خودم هیچگاه در چنین مواقعی طرف من رو نگرفتن.. متاسفانه همیشه چوب معلم برای ما گل بوده.. یکی هم نبود اون زمان بگه چوب معلم گل بود دیگه درد نداشت...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٩ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

سن ادم که بالا میره خواهی نخواهی یه چیزایی عوض میشه. بیشتر تو لاک خودش میره.. بیشتر از جامعه کناره می گیره.. یه جورایی فاصله اش رو بیشتر می کنه..  نمی دونم چرا دارم اینا رو الان می نویسم.. ولی خوب از اونجایی که به خودم قول دادم درباره چیزی مقاومت نکنم می نویسم.. وگرنه یه حس عجیب سردرگمی باهام هست..

همیشه حال به سیندی غبطه خورده ام که یه ادم چطور می تونه این همه انرژی برای اینهمه ادم داشته باشه.. حالا دوستی های مجازی به کنار دوستی های حقیقی اش که من دیگه وسطا قاطی کرده بودم چی به چیه.. یعنی مثلا اگه می گفت "فلانی" من می موندم کدوم رو می گه.. 

هیچ وقت روابط اجتماعی خیلی زیاد و پیچیده ای نداشتم.. یه همکلاسی برام همیشه همکلاسی بوده و یه همکار همیشه همکار.. هیچ وقت هم خواهان روابط پیچیده نبودم.. الانم که دیگه بدتر.. سعی می کنم با همانهایی هم که هست یه جورایی کمرنگ کنم.. البته نه با همه.. ولی خوب.. اصولا اجازه می دم هر کسی خواست بره تو لاک تنهایی خودش.. بعضی ها رو هم که از بیخ و بن خط زدم.. دیگه حتی سراغشون هم نمی رم هیچ هر نو تماسی ازشون هم ریجکت میشه..

خودم نمی دونم چرا ولی یه چیزایی برام دارن اهمیتشون رو از دست می دن.. سختن برام... 

خدا خودش کمکم کنه..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٤ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

تازگی ها یه حالت خیلی عجیبی بهم دسته داده در حد لالیگا.. یعنی تا به حال بهش دچار نشده بودم یا اگه دچارش شده بودم خیلی سطحی و موقت بود که زود از بین رفته ولی این حس الان من بسی ریشه داره که ولم نمی کنه...

علاقه شدیدی پیدا کردم که چیزهای بی خود و بی مصرف رو دور بندازم.. یعنی عاشق این شدم که مثلا کمدم رو باز کنم و هر چیزی که مصرف نداشته باشه یا از مصرفش خیلی وقت گذشته باشه رو بندازم دور.. اصلا علاقه شدیدی به دور ریختن پیدا کردم.در همین راستا چند وقته پیش کل کتابخونه رو ریختم پایین رو کتابها رو مرتب کردم.. جزوه ها رو طبقه بندی کردم.. نت ها رو دسته بندی کردم.. کتابهای قرضی از دوستام رو جدا کردم که سر فرصت ببرم بهشون بدم.. کاغذهای بی مصرف و با مصرف رو جدا کردم.. فکر می کردم حس تموم میشه ولی خوب.. نمیشه..

شدیدا میل به انجام کارایی دارم که تا حالا انجام ندادم..لباسهایی بپوشم که تاحالا نپوشیدم.. حرفاهایی بزنم که تا حالا نزدم.. شاید تمام کارهایی که یه زمانی ارزوشون رو داشتم.. حس ریسک پذیری و خطر کردن در من حداقل 10 برابر شده..و همینه اینا شاید در حد فاصل کمتر از یه هفته اتفاق افتاده.. دیگه کمتر می ترسم.. قبلا اضطراب عجیبی در مواجهه با کارهایی که نکرده بودم داشتم ولی الان همه شون کم کم دارن دروجودم حل میشن..

یه حس دیگه بهم می گه دیگه دارم از اون زندگی نباتی درمیامنیشخند دیگه کم کم داره بدنم شکوفه می زنه و حس زندگی درش جریان پیدا کرده.. این حالتم رو دوست دارم.. خیلی دوست دارم..

یه چیزی هم هست.. سعی می کنم مقاومت درونی خودم رو کمتر بکنم.. مقاومت درونی در برابر خرید.. خوردن.. انجام کارهام.. هر چیزی.. اینجوری هم راحتترم.. هم اعصابم راحته و هم اینکه اذیت نمی شم..

پاییزم اومده.. فصل من.. فصل همه.. فصل خوبی..

سلام پاییز..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

به سلامتی پایان نامه مون رو انتخاب کردیم..

حالا مونده استاد جان زمان تعیین بفرمایند برویم برای سابمیت و هزارتا کار نکرده.. این روزها رو دوست دارم.. حالا کار خاصی نمی کنم ولی دوست دارم... اصلا هر چیزی که منو به پاییز عزیزم وصل کنه رو دوست دارم..

خدا داره نشانه های قشنگی برام می فرسته.. نشانه هاش رو هم دوست دارم..

امروز رفتم اموزشگاه و کلاسم تشکیل نشد و مدیر اموزشگاه تا تونست مخم رو خورد..

رفتم فروشگاه خانه و کاشانه.. اولا چیزای بهتری توشون پیدا می شد مگه نه؟

پولهامونو جمع می کنیم..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳٠ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

اخ بعضی ها هستن.. اخ بعضی ها هستن..

فقط با کشتنشون دل ادم خنک می شه..

یعنی واژه و فحش کم میاره..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٤ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

انچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی.

 

گفته بودم که چرا محو تماشای توام

انچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنم

مژه بر هم نزنم تا ز دستم نرود

ناز چشمت به قدر مژه مژه برهم زدنی..

 

 

(ایکون یک بسامه در بحر مکاشفت گرفتار شده)

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

و من توسط حسین به چالش کتاب دعوت شدم و اینک کتاب من

روایتی جالب از زندگانی یکی از نوادگان مظفرالدین شاه قاجار و تاریخ..

 

و من هم همینجا.... لیلی جرمنی.. بهار.. زن کمانگیر و البرز رو به این چالش دعوت می کنم..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

اصولا در من یه چیزی وجود داره به اسم یاس فلسفی که بیشتر مواقع دچارش می شم.. یعنی اصولا اگه قرار باشه افسردگی چیزی بگیرم این یاس فلسفی در الویت قرار داره.. الان کلی عصبانی و نق نقی ام.. البته بیشتر این نق نقی ام به خاطر تنها بودنمه.. خیلی تنهام.. خیلی دست تنهام. یعنی اصولا یکی نیست یه خرده از گوشه کارم رو بگیره... خیلی همه چی دارم سخت می گذره.. البته از زیادی کارم ناله نمی کنم ولی وقتی خسته کوفته بدون صبحانه بدون حتی یه فنجون چای از خونه می زنم بیرون و خانم والده ساعت 12 و نیم ظهر با یه لحن طلبکار زنگ می زنه که کجایی خوب دلم می گیره.. خوب من که برای گردش و تفریح نرفته بودم.. اینهمه کار سرم ریخته که همیشه خدا وقت کم میارم.. اصلا گاهی گریه ام می گیره.. مهر قراره امتحان زبان المانی بدم بعد ثبت نامش 23 شهریوره پول کم دارم.. ایلتس که سر به فلک می زنه.. تازه اونم هیچی نخوندم.. پایان نامه؟ شما بیا اینجا بشین یه خرده بخند.. تازه فکر کن باید یه پول قلمبه هم بریزم به حساب دانشگاه..از هر طرف هم بگید خرجهای خوشگل خوشگل درمیاد.. همه هم بالای نیم میلیون.. بعد فکر کنین با این ترافیک فکری بابا جان بالای سیصد کیلو گوجه خریده برای رب.. یعنی کل خونه شده گوجه ای و از در خونه که میام تو مانتو و روسری یه طرف عین چی کار می کنم.. شب خسته کوفته هم که می شینم پای نت ببینم اینجا چه خبره مدام خوابم می گیره.. 

اصلا دیشب سر جام بغض کردم ولی گریه ام نگرفت.. یعنی جلوی گریه ام رو گرفتم چون اصلا حوصله فین فین نداشتم شما وخامت اوضاع رو حدس بزن... که ای خدا من چیکار کنم اخه؟.. من چه خاکی به سرم بریزم؟ اخه خودت یه راهی بزار جلو پام ..  حالا این وسط یکی ام بیاد با ادم بد حرف بزنه شما فکر کنین ادم چه حالی میشه..

خانم والده یه تز داره به اسم "اونی که من می گم" یعنی اصلا به حرفت گوش نمی کنه و همیشه هم اعتقاد داره که حق با اونه و تو اصلا حقققققققق نداری که مثلا دیر کنی.. یا مثلا جواب تلفن ندی و اینا.. اصلا بساطی دارم من تو خونه..

امروز بهش گفتم شما که کاری از دستت برنمیاد برای من انجام بدی لااقل سیخونک نزن به روح و روان من.. چرا اخه اذیتم می کنی؟.. نشسته برای خودش می گه.. اصلا گاهی یه حرفایی می زنه که دوست دارم دورخیز کنم سرم رو با شدت بکوبم به دیوار تا از شر همه خلاص شم.. اومدم خونه می گه کجایی؟ بابات ناهار نداره.. الان ناهار حاضر می گم بابا کجاست؟ می گه نمی دونم نگفت کی میاد.. یعنی فکر کنین... من واقعا یه جاهایی دیوانه می شم.. سختمه می دونید... خیلی برام سخته این کار رو تنهایی انجام بدم.. واقعا یه جاهایی دیگه کم میارم..

نمی دونم چرا هیچوقت تابستون رو دوست نداشتم.. اصلا من تابستونا تبدیل به یه ادم بی خود می شم.. همیشه بدبیاری میارم..

دلم مامانم رو می خواد... هرچند فکر نمی کنم اگه بود اوضاع بهتری داشتم..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱۳ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط بسامه نظرات () |

Design By : nightSelect.com