رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
رویای من..

خب راستشو بگم؟ دیگه از زمستون خسته شدم.. بهار بشه لدفا...

سرما خوردگی خوب شده فقط این سردرد لامصب نمی دونم چرا دست از سرم برنمی داره.. انقدر یعنی اوضاع خرابه؟ دکتر میریم میگه چیزیت نیست پس این سردرد کوفتی ناشی از چیه؟

تو خونه مدام گرمم میشه لباسمو درمیارم سردم می شه می پوشم... دلم یه تفاوت یهویی تو زندگیم می خواد... حتی شده ازدواج.. یه چیزی که یهویی بشه تو زندگیم.. مثل اینکه مثلا بخوابم و یهو چشم باز کنم و ببینم تو المان نازنین استم و مثلا تو یه خانواده شلوغ... مثلا ده نفره.. بعد یه مامان و بابا باشه و یه پدر بزرگ (من هیچ وقت پدر بزرگ نداشتمگریه) بعد ما هفت تا بچه... من لدفا بچه چهارم باشم.. بعد خونه دو طبقه چوبی داشته باشیم کنار یه برکه خوشگل.. بعد داداش اولی همیشه تو سفر باشه و هر وقت که میاد کلی چیز میز بیاره... داداش دومی کنار خودمون باشه و حالا یه کاری داشته باشه.. ابجی سومی شوور کرده باشه و نزدیک خودمون باشه خونه شون.. چهارمی که منم.. پنجمی و ششمی هم پسر باشن و اخری هم باز یه ابجی باشه... بعد ما از این کارای تو فیلمهای خارجی بکنیم... تو زمستونا بریم رو یخهای برکه اسکیت... تابستونا بریم از این طنابا اویزون کنیم و شیرجه بزنیم تو اب... با وانت داداش دومی هر از چندگاهی بریم شهر... هر شب یکیمون وظیفه اوردن هیزم رو داشته باشه.. من و ابجی اخری تو یه اتاق باشیم و پسرهای پنجمی و ششمی تو یه اتاق و داداش دومی و اولی تو یه اتاق که البته چون اولی مدام تو سفره اختصاصی شده واسه خودش نکبت.... بعد از این لباسهای خوشگل داشته باشیم از هزار رنگگگگگ... صورتی.. ابی.. زرشکی.. سرمه ای.. قرمز... بعد چند شب یه بار بریم تو کافه تو شهر بزن و بکوب... و با دوستامون بخونیم و برقصیم و موقع برگشتن به خونه کلی سر به سر هم بزاریم و قهقهه بزنیم... هعیییییییییی... هیچ غصه ای نباشه.. هیچ دغدغه ای نباشه.. هیچی فکری نباشه.. هیچ نگرانی.. هیچی نباشه جز خنده و شادی..

پاشم برم.... کلی کار دارم... ولی این رویا همچنان با منه..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٢٩ساعت٥:٥٥ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
امروزم..

دو روزه سرم به شدت هر چه تمام تر درد می کنه.. خودشم انقدر یهویی میاد که نمی فهمم از کجا اومده.. دیروز پت اینا خونه ما بودن که شروع شد.. اولش زیاد مهم نبود ولی بعدش که مت هم بهمون اضافه شد شدت گرفت.. اخرها که دیگه اصلا به زور چشمامو باز نگه داشته بودم.. بعد رفتنشون به بابا گفتم فقط با من کاری نداشته باشید می خوام بخوابم.. ده دقیقه دراز کشیدم و لحاف خانم والده رو کشیدم رو سرم که کاملا همه جا تاریک باشه.. حتی نزاشتم تی وی روشن کنن... همونجوری یه نیم ساعت خوابم برد.. از خواب که بیدار شدم شام بخوریم دیگه کلا از سردرد خبری نبود ولی باز امروز شروع شده.. انگار یه رگی از تو چشمام شروع می شه می ره تا عقب سرم بعد هی تیر می کشه هی تیر می کشه.. خیلی بده..

تازگی ها احساس می کنم دوباره سرما خوردمگریه.. سریع کلد استاپ خوردم با استامینوفن که جلوگیری بشه.. والا دیگه حال ندارم همون مزخرفات تکرار بشه.. انقدر حالم بده .. از فکر مریضی می خوام خودمو چنگ بزنم.. 

امروز انقدر کار رو سرم ریخته بود که نمی دونستم باید چیکار کنم.. تازه وسط اون کارا باید می رفتم واسه بابا هم یه حساب باز می کردم تو بانک رفاه تا پول بیمه تکمیلی ریخته بشه اونجا... اصلا انقدر قانونهای مسخره ای هست که.. که چی؟ من می تونم بگم تو همه بانکها ما حساب داریم.. این چه وضع زندگیه؟ چه وضع مملکته؟ ادم باید یه دونه.. نهایتش دو تا حساب داشته باشه دیگه.. یعنی چی که بابت هر کاری یه بانک و حساب جدا داشته باشی..

دارم فقط به خودم امید می دم که اوضاع اقتصادی برگرده به همون جایی که بوده.. البته داره برمی گرده ها ولی امان از خرجهایی که تراشیده می شه.. هی از اینور و اونور میاد.. خدا فقط خودش کمک کنه..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٢٦ساعت٧:٢٩ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
از خیلی وقت پیش

یه مقاله گذاشتم جلوم و دارم ترجمه می کنم و همزمان به این فکر می کنم که ای کاش بیام اینجا رو به روز کنم و از اتفاقاتی که افتاده بگم.. بعد هی تموم نمیشه.. الان دو سه تا پاراگراف مونده که دیگه طاقتم طاق شد و گفتم بیام اینجا رو یه اپ بکنم و بعد برم..

خب بگم از این چند وقته که خانم والده حالش خیلی بهتر شده.. حرف زدنش کاملا برگشته و کمی تو انگشت شست دست راستش فقط احساس سستی داره.. کماکان مراقبش استیم.. یعنی تا دستشویی هم باهاش می ریم و برمی گردیم.. ولی نسبت به روزهای اول خیلی خیلی بهتر شده ولی اینبار جناب بابا استن که کفش میخ دار پوشیدن و رو اعصاب من اسکی می کنن چطوری؟ اینطوری؟

یعنی میاد دونه دونه میگه: خانم والده قرصاشو خورده؟ کدوم قرصاشو دادی؟ اینو خورده؟ اونو خورده؟ اون وقتش کی هست؟ مگه الان نباید بدی؟ قرص فلانشو بیار (قابل توجه که وقت خوردن همون دارو نیست).. چرا فلان قرصشو ندادی؟

بعد سر نماز هم که یک گیر سه پیچ ویژه با نون اضافه داریم..

راستشو بگم؟ من زیاد اهل نماز نیستم.. یعنی به این نتیجه رسیدم که نماز یکی از اشکال عبادته.. یکیش.. و فقط یکیش.. کاملا هم یه چیز شخصیه و به کس دیگه ای ارتباط نداره.. ولی بابای من گیر داده دست بردار هم نیست.. یعنی من که می بینم خانم والده تخت گرفته خوابیده برای نماز اول وقت دیگه بیدارش نمی کنم.. بابا بزار بخوابه.. حالا دو ساعت دیرتر بخونه.. مرگ که نیست.. ولی یهو بابا میاد بیدارش می کنه کشون کشون می برتش وضو بگیره که نماز اول وقت.. بعد به بابام می گم بابا جان.. این طفلی پیره.. چرا بیدارش می کنی.. بزار یه خرده بخوابه.. می گه نه.. بیدار شه ببینه اذان گفتن  اعصابش خرد می شه...

بعد من یعنی دیوانه می شم اینا رو می بینم ها... بعد یهو سر یه مسئله ای که کاملا جدای از نماز هست وسطش میگه بله تو هم که نماز رو ول کردی به امون خدا... یعنی من دیوانه می شما... خب مگه بچه ام؟ سی سالمه.. می فهمم چی به چیه چرا گیر می دیدید خب..

 

حالا بزارید یه چیز باحال تعریف کنم بخندید...

این یارو نصاب پکیج که اومده بود برای تنظیم و این حرفا.. وقتی شوفاژها رو روشن کردیم به بابا و من گفت که درجه باید بین یک و دو بمونه.. اگه احیانا به سه نزدیک شد خطرناکه و باید هوا گیری کنیم.. چطوری؟ بریم اون بیل بیلک شوفاژ حموم رو باز کنیم اب یه خرده بیاد بیرون... بعد یه شب نزدیک صبح بود من با یه صدای نعره وحشتناک از خواب پریدم.. بعد هی منتظر بودم صداهه بند بیاد بعد بند نمی اومد.. دویدم بیرون اتاقم که ببینم چیه یهو دیدم چشمتون روز بد نبیه.. صدای نعره از پکیجه و شیر اطمینانش باز شده و اب با فشار داره می ریزه کف اشپزخونه.. بعد بابا هی سعی می کنه شیرش رو ببنده و نمی تونه.. دیدم اب داره راه می افته بیاد تو خونه و اگه می اومد دیگه دنیا به هم می خورد سریع از تو لباسشویی لباسا رو ریخت بیرون و دویدم حوله اوردم چیدم تو اشپزخونه یهو یادم افتاد که اقاهه چی گفته بود.. دویدم سمت حموم که اون بیل بیلک رو باز کنم چشمتون روز بد نبینه... پاهای من خیس.. کف زمین هم سرامیک.. جلوی در حموم همچین خوردم زمین.. همچین خوردم زمین.. یعنی پاها هر دوتا رسما رفت رو هوا.. ارنجمم محکم خورد به قرنیز.. دیگه با هر بساطی بود بیل بیلک رو باز کردم و برگشتم تو اشپزخونه.. 

با هر بدبختی بود تمومش کردیم رفت.. به بابا میگم چی شد؟ میگه من دیدم درجه داره میره رو سه شیر اطمینان پکیج رو باز کردم..

من:خنثی

نصاب:خنثی

شیر اطمینان:خنثی

گارانتی پکیج:خنثی

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٢۳ساعت٩:٥۳ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
وای نه انرژِی منفی...

وای از خستگی دارم می میرم... واقعا از خستگی دارم می میرم.. تمام پاهام داره ذق ذق می کنه.. یعنی چشمام هم باز نمی مونه ولی مجبورم تحمل کنم.. خانم والده بدجوری مریض شده... رفت دکتر سی تی اسکن و اینا معلوم شد لخته خون داره.. بعد اومد خونه داروهاشو دادیم.. منم از صبح همه اش بدو بدو بودما.. بعد خیلی جالبه که ادمهایی که سالی ماهی یه بارم نمیان خونه مون پاشدن اومدن عیادت.. داشتم دیوونه می شدم.. اینهمه گفتیم کسی نیاد کسی نیاد.. بابا خانم والده خجالت می کشه.. به خاطر داروهاش مدام چرت می زنه ولی مگه کسی می فهمه؟ همه تازه بهشون بر می خوره که چرا؟ ما دوست داریم بیایم و البته می یان.. هیشکی هم به حرف ما گوش نمیده..

دکتر گفته ناراحتی مطلقا برای خانم والده خوب نیست.. خبرهای بد نشنوه ولی مگه میشه؟ یعنی واقعا میشه که یکی بیاد و از اوضاع گل و بلبل نگه؟ بعد خانم والده هم خب پیره.. میشینه غصه می خوره اینجوری میشه می افته رو دست ما..

به قران انقدر شب بیدار موندم و به خاطر کارهای عقب افتاده و تند تند انجامشون دادم و صبح یا نصفه شب بابام بیدارم کرده که پاشو خانم والده خوب نیست و من خواب الوده پاشدم اومدم دیگه نای هیچی رو ندارم.. یعنی همین الان می خوام خودمو پرت کنم پایین ولی خب نمیشه که از کار فرار کرد.. اونم ادمی مثل من.. باید حتما باشم.. تازه اونم که ده روز تمام مریض بودم و در حال مرگ الان باید تمام اون عقب افتادگی ها رو جبران کنم.. سختمه... دوست دارم یکی باشه که یک ریز کمکم کنه ولی خب کسی نیست.. قبل از این ماجراها هم عموم از تهران پاشد اومد اینجا.. خب شد تنها اومد اگه با زن عموم و دخترعموم می اومد اینجا که دیگه من با این حجم کاری باید خودمو چنگ می زدم.. ولی همچنان به خاطر رژیم غذایی خاصی که داره در عذابم..

دلم یه تعطیلات درست و حسابی و طولانی می خواد یه جای افتابی و همچین سرسبز... یعنی رو این ننو ها هست از این درخت می بندیم به اون درخت.. اره رو همونا دراز بکشم.. بعد افتاب باشه.. نسیم باشه.. صدای دریا باشه.. جنگل سرسبز باشه.. غذاهای خوشمزه باشه.. همه چی باشه اصلا..  بعد اب تنی هم باشه..

امروز مهمون که داشتیم اخوی زنگ زد گفت سریع لباس بپوش برو بیرون خونه کارت دارم.. اقا ما هم مهمونا رو پیچوندیم و رفتیم بیرون گفت برو از کلینیک علفی نزدیک خونه وقت بگیر واسه زالو درمانی..خنثی.. منم هیچی نگفتم.. رفتم و حالا قراره فردا ساعت یک دکتره بیاد اینجا معاینه کنه و شروع کنه.. حالا ایا بشود ایا نشود..

یه چیزی هم بگم و اون اینه که من به هیچ عنوان به طب زالو درمانی و سنتی اعتقاد ندارم.. یعنی اصلا نمی تونم باور کنم که واقعا در چنین موارد اثر داشته باشه.. خب زالو به خاطر ترشح اسپرین شاید تو رقیق شدن خون اثر داشته باشه ولی دیگه سرطان پیشرفته رو که نمی شه باهاش مداوا کرد.. یعنی اصلا با عقل من جور در نمیاد ولی خب.. اخوی هم مانند سایر اعضای اصیل خانواده وقتی یه چیزی به ذهنش میاد باید انجامش بده و من اصلا کاری ندارم.. اصلا به من ربطی نداره.. نه پولشو من می دم نه اصلا من کاره ای هستم این وسط..

اوووفففففففف.. غر زدما.. یه چند وقتی بود می خواستم بیام بگم ولی واقعا وقت ننمیشد...

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/۱٢ساعت۸:٥٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
مخاطب خاص

شما یادتون نمی اد..

یه زمانی تو همه وبلاگا یه پست "مخاطب خاص" بود.. 

وبلاگ خود منم داشت ولی هر چی فکر می کنم یادم نمیاد چی بود اصلا مضمونش.. اصلا به کی بود... راستش حالشم ندارم برم بگردم ببینم چی نوشتم و برای کی نوشتم..

 

پ.ن. پست بعدی می خوای کلی غر بزنم.. از اون غر قدیمی های وبلاگی..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٤ساعت۳:۱٢ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
برای اولین بار

برای اولین بار بعد از چند مدت دارم می شینم پای لپ تاپ که یه چیزایی رو بنویسم.. یعنی من این مدت مرده بودما...

بدتر شب یلدای عمرم رو تجربه کردم.. انفولانزا زد به گوش میانی و التهاب  و سردرد و سرگیجه و تهوع باهم اومدن سراغم.. دو روز تمام هیچی نتونستم بخورم.. اصلا لب نتونستم بزنم.. یه عالمه کار بهم پیشنهاد شد که متاسفانه همه رو رد کردم.. هنوزم که هنوزه این سردرد دست از سر من برنداشته... انقدر سوختم انقدر سوختم..

فکر کنین بابت کار به کلی جا سفارش کنین یهو که که پیش اومد دونه دونه بگید متاسفم نمی تونم.. الان نمی تونم.. انقدر سوختم..

تمام کلاسهای این هفته رو هم کنسل کردم.. اقای مدیر جان منو می کشه من می دونم.. ولی خب.. سلامتی از همه چی مهمتره مگه نه؟ واقعا قدر سلامتی تون رو بدونین.. من خودم جز اون ادمهایی بودم که می گفتم پول بیاد سلامتی هم هست خب ولی تو این یه هفته فهمیدم که واقعا هیچی جای سلامتی رو نمی گیره.. یعنی انقدر این چند روزه ناراحتی کشیدم که خدا می دونه.. خونه رو گند برداشته ولی مهم نیست.. مهم خودمم.. این چند روزه حتی نتونستم اشپزی کنم.. حتی دوتا ظرف بشورم.. همه اش یا بابا می شست یا ولی می شد اونجا که پت یا مت بیان بشورن.. یعنی من تو عمرم چنین سرماخوردگی تجربه نکرده بودم که خدا روشکر اونم کردم..

شما هم مراقب خودتون باشید توروخدا..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/۳ساعت٤:۱۱ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
تولد گذشت

تولد گذشت چه گذشتنی... 

فرداش با یک عدد سرما خوردگی از جام بلند شدم.. هم خودم هم بابام هم خانم والده... مثل همیشه شروع کردیم به خود درمانی... ولی جواب نداد... جمعه کار همه مون کشید به دکتر... بدتر از همه مون خانم والده اس.. باز من فقط سرفه می کنم و بدنم درد می کنه.. خانم والده سینه اش خس خس می کنه چه خس خس کردنی.. 

حالا اینا به کنار.. با وجود تمام مریضی مجبورم خودم برای خودمون غذا درست کنم.. یعنی انقدر حالم خرابه که سوپ رو بار می زارم و می سپرم به بابا و میام دراز می کشم.. بابا طفلی اون روز تمام ظرفا رو شست..

الان خیلی بهترم.. خدا رو شکر.. از تولد هم پول و کاپشن و اینا رسید..

بهار خانم عزیزم هم لطف کرد و برام کادو فرستاد... دستش درد نکنه..

اوضاع اقتصادی داره روز به روز بهتر می شه.. خدا رو شکر.. همه چیز داره به وفق مراد می چرخه... خدایا شکرت..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٢۸ساعت٤:٠۳ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
نمردیم و تولدم هم رسید..

می دانی عاشق چه هستم؟

 

 

عاشق اینکه مرد خانه ام تولدم را می داند.. عاشق اینکه روز تولدم یک شب تولد دو نفره می گیریم... شام را در یک رستوران خوب می خوریم و شب می رویم دور دور.. یک شب ارام اخرهای پاییز را هر دو در اتومبیل گرممان تجربه می کنیم.. موسیقی ملایم گوش می کنیم و حرفهای خوب می زنیم...

والااااااااااا

+نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٢۳ساعت۸:٤۸ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()