رقص تانگو روی فرش قرمز

شاد می رقصم
سلام

سلام بچه ها جونم خوبید؟

ای بابا بازم که کسی اینجا رو نمی خونه..

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند..

خب راستشو بخواید می خوام یه کارای اساسی بکنم.. دقیقا نمی دنم چی ولی می خوام یه کارهای درست و حسابی بکنم.. برای جذب پول و اینا.. ایشالا که تا اخر این ماه همه چی عالی پیش می ره..

خب این ماه ماه منه.. ماه تولدم.. بیست و سوم این ماه تولدمه و من می خوام مثل هر سال خانواده ام جمع شن.. البته هثل همیشه یه بساطی اولش راه می افته.. یه بگو مگوهایی میشه ولی خب این اصلا چیز تازه ای نیست... مت اونروز می گفت بندازش پنج شنبه ولی من اصلا نمی تونم تولدم رو به جز روزی که هست در نظر بگیرم.. اصلا حالم گرفته میشه فکر می کنم الکیه ..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۱٢ساعت٩:۱٤ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
راه طولانی..

چه راه طولانی رو اومدیم... از بلاگفا رفتم به بلاگ اسکای.. از اونجا اومدم اینجا.. چه روزهایی رو گذروندیم.. شاد.. غمگین.. ترسناک..

ترسهام رو نوشتم.. شادی هام رو.. خاطراتم رو.. بدی ها و خوبی هایی رو که دیده بودم.. تجربیاتم رو.. همه چی رو می نوشتم.. از عشقم.. و چه دوستایی پیدا کردم.. بهتر از برگ درخت.. 

بهمن امسال وارد هفتمین سال وبلاگ نویسی من میشیم.. اگه بچه بود بایدالان مدرسه می رفت.. یعنی من با این بچه ها به اندازه یه بچه 7 ساله مدرسه کلاس اولی زندگی کردم.. یه کلیک منو با ضحی اشنا کرد و عجب ضحایی بود ضحی...

چه راه طولانی اومدم...

+نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۱۱ساعت۱٠:۳٢ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
یک روز

خب انگار فعلا همه چی داره خوب پیش میره.. فعلا اگه بتونم خودم رو از این رکود اقتصادی که توش استم بکشم بیرون همه چی دوباره به روال گذشته برمی گرده.. فعلا چند جا بهم بدهکارن که دارم روی پول اونا حساب می کنم.. می دونم که بهم پول رو می دن و اگه بدن همه اش مستقیما می ره به حسابم تا به موقع و به جا خرج بشن... راستش رو بگم؟ یه جورایی به پول کش رفتن از بابا هم فکر می کنم.. عادت خوب قلک داشتن اینجا به درد می خوره که می دونم یه خرده هم اونجا به صورت پول خرد هست و هر موقع که بتونم اونا رو می تونم به پول درشت تبدیل کنم ولی فعلا نمی خوام بهشون دست بزنم تا وقت معین.. دیگه چی؟؟ اهان..

چند روز دیگه تولدمه.. دارم فکر می کنم که یه کیک خوشگل از همین قنادی نزدیک خونه بخرم و خلاص.. یه خرده هم بچه ها میان و بالا پایین می پریم.. بعد یه شام سرپایی و خلاص..

دیگه چی؟ همین دیگه..

دارم تمرینات جذب پول رو انجام میدم و خدا رو شکر که کم کم داره راهش برام باز میشه... دعا کنین فقط اونایی که بهم بدهکارن واریز کنن.. بقیه اش حله..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٩ساعت٤:٤٥ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
فکر اساسی

درست زمانی که فکر می کردم دیگه تا یه مدتی دغدغه ندارم یه توپ اومد بهم خورد و الان تمام فکر و ذکرم مشغوله.. اصلا چرا باید اینجوری باشه؟ اصلا چرا باید همه اش یه دغدغه ای داشته باشم که فکرم رو مشغول کنه؟

خدایا.. یه نظری... چیزی.. اخه تو که می دونی من اینجوری نمی تونم زندگی کنم.. چرا با من از این شوخی ها می کنی؟

البته اوضاع زیاد بد نیستا ولی من استرس می گیرم.. حالم بد میشه.. چرا من هیچ وقت یاد نمیگیرم در برابر موقعیتهای پیش بینی نشده راحت برخورد کنم؟ چرا من انقدر می ترسم؟ چرا؟

باید دنبال یه کار دیگه باشم.. یه کاری که یه خرده پول دستم بیاد اینجوری نمیشه.. با پول ترجمه هایی که یه روز هست و دو روز نیست که نمی تونم کاری انجام بدم.. باید یه فکر اساسی بکنم..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٧ساعت٩:٢٤ ‎ب.ظتوسط بسامه | نظرات ()
سوپرایز

می دانی عاشق چه استم؟

 

از اینکه مرد خانه ام می داند من از سوپرایز بیزارم.. و مرا هرگز سوپرایز نمی کند.. هیچگاه.. می داند من از قرار گرفتن در موقعیتی که هیچ ایده ای درش ندارم.. از قرار گرفتن در موقعیتهای ناشناخته بیزارم... حتی اگر سوپرایز خوبی باشد...

مرد خانه ام می داند من حتی از فکر کردن حتی از کار کردن برای یک خوشی چقدر لذت می برم... 

مرد خانه ام این را خوب می داند...

 

 

 

پ.ن... دل خودم برای همین پستهای "می دانی عاشق چه استم" ها تنگ شده بود.. شما چطور؟

+نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٦ساعت٩:۱٠ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
خرید..

واقعا چه بلایی داره سرم میاد؟ من ادمی بودم که همیشه برای پولم نقشه داشتم.. و وقتی پولم دستم می اومد دقیقا برای نقشه ام صرف می کردم.. الان هم نقشه دارم.. تصمیم گرفته ام به جای اینکه دم عید پول کم بیارم و دلم بمونه پیش خریدهای عید و اینکه من پول ندارم کیف و کفش و مانتو و شال بخرم از همین الان شروع کنم به خریدهای عید.. تا هم مجبور نشم دم عید برم جنس بنجل بخرم تو اون شلوغی و هم اینکه هی غصه نخورم چرا اقای مدیر اموزشگاه پولم رو نداد.. چرا بابا نداد.. از الان بخرم که تا اون موقع غصه نداشته باشم ولی الان چی؟

هیچی.. پول میاد دستم ولی من قدرت خریدم رو از دست دادم.. می ترسم برم خرید کنم.. می ترسم برم اون چیزی رو که لازم دارم رو بخرم.. می ترسم برم تو مغازه و یهو مثلا هشتاد تومن بدم پای مانتوییی که دوست دارم عوضش چیکار می کنم؟ همون هشتاد تو من رو خرد خرد خرج می کنم اونم بابت چیزهایی که لازم ندارم.. بعد هی غصه می خورم که چرا اون چیزی نشد که فکرش رو می کردم.. 

چرا اینجوری شدم؟ واقعا امروز از خودم ناامید شدم.. ترس از بی پولی منو به کجا کشونده؟ بعد از یک دوره شدید بی پولی که گذروندم الان واقعا عادتههای بدی پیدا کردم.. حتی اگه پول داشته باشم هم دست و دلم به خرج کردنش نمیاد... منو یه خرده نصیحت کنین.. من از این بودن بدم میاد...

 

پ.ن. چقدر خوبه برگشتم وبلاگ... حتی اگه کسی نخونه.. این حرفا رو تو اینستا نمی تونستم بزنم...

+نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٥ساعت٤:٥٧ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
امشب

امشب به عادت گذشته نشستم پای سام... با کاسه کاهو و روغن زیتون.. نشستم و وبلاگ خوندم.. فیلم دیدم.. ترجمه کردم و باز وبلاگ خوندم.. الانم دارم وبلاگ می نویسم.. با خودم فکر می کنم عجبا.. داره اون عادتهای گذشته میاد سراغم.. با این تفاوت که جایگاهم از اتاق اومده پشت کانتر اشپزخونه... نمی دونم چرا دیگه نمی تونم اتاقم رو تحمل کنم.. کوچک هست ولی خوب جاداره ولی یه جورایی دیگه نمی تونم اتاق رو تحمل کنم.. منی که عاشق جاهای بسته بودم الان نفسم تنگ میشه.. فکر می کنم دیگه به درجه ای از عرفان برسم که برم بالا پشت بوم اتراق کنم...

الان داشتم وبلاگ می خوندم.. وای خدا.. انگار هزار سال گذشته..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٤ساعت٩:۱٧ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()
نمونه بارز

از نظر روانشناسی خانمها و اقایون در موارد زیادی باهم تفاوت دارند.. حالا از همه شون که بگذریم یه مورد هست که می خوام در اون رابطه باهاتون حرف بزنم...

اصولا می گن اقایون خیلی راحت می تونن چندین رابطه را باهم منج کنن.. یعنی چی؟ یعنی یه اقا هم می تونه یه خانم ترگل و ورگل تو خونه داشته باشه هم یه دوست دختر جینگول و وینگول بیرون از خونه.. حتی شاید یه منشی هم برای محل کار که مبادا اونجا بیکار بشینه... حتی گاهی از اقایون انچنان جیمز باند تشریف داره که چند تا دوست دختر جینگول و وینگول رو باهم منج می کنه و نه خانم ترگل و ورگل نه دوست دخترهای جینگول و وینگول از وجود هم اطلاعی نداشته باشن.. البته کمی از اوسکولی این خانم و اون دوست دخترها در این رابطه قاطی است.. حالا بگذریم..

و اما خانومها... درست برعکس مردها.. هر وقت وارد رابطه دوم می شن از رابطه اول به شدت سرد و دلزده میشن.. اصلا من در همین راستا یه سریالی دیدم که زنه شوهرش مرده بود و بعد چند سال خانم دوست پسر گرفته بود چه دوست پسری.. جیگر.. ماه.. پولدارررررررررررررررقلب عاشق... بعد یهو سرو کله شوهره پیدا شد و این خانم در بحر مکاشفت فرو رفت که کدوم رو انتخاب کنه و دست اخر شوهرش رو انتخاب کرد خاک برسر... ولی این از نظر من کاملا اشتباه بود چون من اگه جای اون چش سفید خیر ندیده بودم حتما دوست پسر رو انتخاب می کردم...

الان می خواستم بگم من نمونه بارز یک عدد خانم استم که نمی تونم وبلاگ رو با اینستا و تلگرام و اینا منج کنم.. اون اویل چت با مسنجر خدا بیامرز بود.. بعد فیس بوک اومد.. بعد وبلاگ اومد..(اخی.. یادش بخیر.. چه وبلاگهایی داشتیم.. اصلا عمرمون رو سر همینا گذاشتیم) بعد تلگرام اومد. اینستا اومد.. کارا راحت شد ولی با شروع یه رابطه رابطه قبلی رو کاملا به فراموشی سپردیم...

شاید برای بعضی ها اینجوری نباشه ولی یادمون باشه.. حتی اگه اون سر دنیا بریم و تو بهترین و مجهزترین پنت هاوسهای پاریس و رم و سانفرانسیسکو زندگی کنیم باز خونه مادربزرگه یه صفای دیگه داره... باز برمی گردم..

+نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۳ساعت٥:٤٧ ‎ق.ظتوسط بسامه | نظرات ()